ریشه در باد

می‌شد
پرند‌ه‌ها‌ راه بروند.
آدم‌ها پرواز کنند.
و رویاها
دست یافتنی‌تر باشند.
شاید
انسان‌ها دلشان راه رفتن می‌خواست و
پرنده‌ها پرواز!

–

می‌شد هر روز
تو را مثل کوهی فتح می‌کردم
مثل موج دریایی به آغوش می‌کشیدم
مثل نسیمی میان موهایت می‌دویدم
مثل ستاره‌ای در مردمک‌هایت می‌نشستم
و مثل ابر هر بار به شکلی در می‌آمدم

شاید بالاخره دل تو را می‌بردم

ای عشق!

–

و من هنوز
همان درختم با ریشه‌هایی
که به دست گرفتم و به غربت زدم
بی‌آنکه بدانم
در غربت

همه‌ی خیابان‌ها آسفالت‌اند و
تک گلی که از لابه‌لای تَرَک آسفالتی می‌روید را
هیچ چشمی نمی‌بیند!

–

سنگینم،
همچون زنی باردار.
غمگینم،
همچون زنی که تازه بارش را
زمین گذاشته.

و تمام روز

به چشم‌های زنی نگاه می‌کنم در آینه
که هنوز یک تنه

دنیا را حریف است.

–

می‌خواهم دیوار اتاقت باشم.
دستگیره‌ی دری که بازش می‌کنی هر روز
و به کودکی‌هایم لبخند می‌زنی.

می‌خواهم هوای اتاقت باشم.

پدر!
کتابی از کتاب‌هایت.

می‌خواهم در خواب‌هایت بدوم و

سوار بر آریای آبی

به دشتی پر گل برسیم

در ترانه‌های نصفه نیمه‌ی من!

–

به درخشش چشم‌هات
در قاب عکس نگاه می‌کنم

پدر!

به شانه‌هایش که تکیه‌گاه بودند
همیشه و همه جا.

–

در خیال
سایه‌هایمان از ما می‌گریختند
آینه‌ها کدر شده بودند و

تصویرها مخدوش.
و ما برای اتفاقی که هرگز نیفتاده بود
بارها سوگواری کردیم!

 

هیچ کس به ما نگفت:

از کلاغی که آنهمه خودش را
در آب رودخانه شست
تنها پری سفید مانده بود و
قالب صابونی
برای کتاب فارسی دبستان!

–

خرگوش سراغِ شعبده‌باز را می‌گیرد و
کلاغ، سراغِ کاجی سر به هوا
روباه اما

آن دور ایستاده به انتظار!

–

“شب” بود

که دیگر نمی‌خواست
ریسک کند!

 

عکس از حمیدرضا امیری

دلم می‌خواهد عکس را

“جنگلی افقی” بنامم!

یا “خوابی ابدی”

یا “شروع حیاتی دیگر”

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *