چهارشنبه غروب که رسیدیم خانه، بستهی پست رسید. لوح تقدیر جشنوارهی داستان کُردی رازان بود که بالاخره به دستم رسید!
لوح تقدیر برام خیلی خیلی باارزشه.
اول اینکه داستانم را به زبان مادری نوشتم. زبانی مثل همهی زبانهای دیگر دنیا زیبا که متاسفانه هنوز هم به راحتی نمیتوانم با آن صحبت کنم!
بچه که بودیم برای اینکه موقع ورود به مدرسه دچار افت تحصیلی نشویم، با ما فارسی حرف میزدند. این اتفاق برای من که لکنت خفیفی داشتم بهترین فرصت بود برای پناه بردن به زبان فارسی که حرف زدن با آن راحتتر بود و همچون دایهای مهربان من را به آغوش میکشید!
وقتی خانواده متوجه تمایلم به فارسی حرف زدن شدند، چندان جبهه نگرفتند. معمولا برای احترام با بزرگترها دست و پاشکسته هم شده کُردی حرف میزدم، مخصوصا اگر تنها بودیم و زیر ذرهبین بقیه نبودم. آنها هم توی ذوقم نمیزدند و با نهایت صبوری همراه میشدند.
اما همیشه همه چیز اینقدر عالی پیش نمیرفت. هنوز اِکوی صدام در گوشم میپیچد، وقتی تلفن زنگ زد و من گوشی را برداشتم. دوست بابا بود. متوجه شدم کُردی حرف میزند، و من شروع کردم کُردی حرف زدن! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در چنان مردابی دست و پا میزدم، که فقط معجزه میتوانست من را از آن مهلکه نجات بدهد.
بعدها آدمهای اطرافم مادربزرگ و خاله و عمه نبودند که حواسشان به من باشد. اولین اتفاقی که معمولا در جمعها میافتاد، این بود که باید به سوالهای بیشماری که به خاطر حس کنجکاوی اطرافیانم پیش میآمد، پاسخ میدادم. و باید مدام تاکید میکردم که زبان مادریام را دوست دارم، از کُردی حرف زدن خجالت نمیکشم، همه چیز را میفهمم و کامل هم میتوانم صحبت کنم، فقط با زبان فارسی راحتتر، روانتر و مسلطتر حرف میزنم.
به مرور زمان یاد گرفتم که چطور اینجور مواقع با صرف وقت و انرژی کمتر قال قضیه را بکنم. انگار بقیه هم دست از سرم برداشتند وقتی از امتحانِ راستیآزماییشان سربلند بیرون آمدم!
چند سال پیش رسمالخط زبان کُردی را در چند جلسهی آنلاین خدمت دوست عزیزی یاد گرفتم. و شروع به خواندن کتابهایی در مورد زبان مادری کردم. کتاب “لهجهها اهلی نمیشوند” یکی از دوست داشتنیترین آنهاست.
دلیل دیگر باارزش بودن این لوح تقدیر به مسیری که این سالها طی کردم در عرصه ادبیات برمیگردد و به رابطهی پیچیدهی “من” و “داستان”.
ممنون از هیات داوران جشنواره رازان و دبیر جشنواره جناب که در میانهی تاریکی شمعی روشن کردهاند.
گاهی در تاریکیِ مطلق دنبال یک باریکه نور هستی.
گاهی حتی یک قدم جلوتر از پاهات را هم نمیبینی.
و تحمل ابهام سختترین کار دنیاست
اما باید یک قدم برداشت.
تصویر: میرزا احمد




آخرین دیدگاهها