یه جمله هست که میگه خودت رو قوی کن برای روزی که کسی رو نداری بهش پناه ببری.
راستش گاهی حتی مسئله بودن یا نبودن اون فرد حامی نیست چون درده خیلی بزرگه، خیلی طاقتفرساس، نه تنها احساس میکنی کسی نمیتونه آرومت کنه، کسی نمیتونه شرایط رو به حالت قبل برگردونه، بلکه خودت هم موندی چکار کنی! یه جورایی خودت رو دست خودت موندی!
اگه منصفانه خودم رو قضاوت کنم، عالی بودم. با توجه به مدت شروع و وقفهها و تغییر مسیرهام. اما مسئله اینجاست وقتی تو یه جمع حرفهای هستی و کار گروهی انجام میدی، طبیعتا ممکنه با چالشهای مواجه شی که خیلی بالاتر از سطح توئه. و فارغ از کار گروهی که نقشت رو عالی انجام میدی، ممکنه چالشهای دیگهای برات پیش بیاد که به عنوان یه مبتدی بدجور اذیتت کنه. احساس کنی خورد شدی، شکستی. و در چنان شرایط بدی قرار میگیری که حس ناکافی بودن داشته باشی و انگار وصلهای ناجور هستی برای جمع!
البته که ممکنه حتی کسی متوجه آنچه که در کسری از زمان اتفاق افتاد، نشده باشه، اما خودت که متوجه بودی.
یاد دیالوگی میافتم که در جدایی نادر از سیمین بین شخصیتهای اصلی پیش اومد. نقل به مضمون مینویسم:
سیمین: بابا که متوجه نمیشه کی ازش مراقبت میکنه.
نادر: اون نمیفهمه، من که میفهمم!
گویا این ناکامیها، هزینه و بهاییه که برای رشد باید بپردازی. مهم اینه دوباره بلند شی و ادامه بدی. و یه پله بالاتر بری و حتی خواستی شکست بخوری یه پله بالاتر شکست بخوری.
اینکه چرا همچین اتفاقی میافته؟ و چرا برای تو اتفاق میافته؟ و هزاران چرای دیگه رو کنار میذارم. اما اینکه هیچی اون احساس بد تو در اون زمان رو از بین نمیبره، خیلی دردناکه.
بازم میگم دردناک بود خیلی. و اذیت شدم حسابی. اما قول دادم ازش عبور کنم. همون زمان از بخشی از اون حس گذشتم و بعدش هم از بخش دیگرش.
نمیتونستم خودم رو وسط اون سالن، درست یه ساعت قبل از اجرای اصلی رها کنم. و با جملهای که حتی نمیدونم از سر بدخواهی بود یا نه، اون هم از فردی بسیار حامی که احتمالا فکر کرد من با بیتوجهی ساندچک میکنم و برای بهتر شدن نتیجه اون صحبت رو کرد و شاید نمیدونست چیزی رو که زیر سوال برده بود، همهی اونچه بود که داشتم، همهی هنرم!، و تمام تمرکز رو برد جایی که نباید، درست برخورد نکنم. باید دست خودم رو میگرفتم، بلندش میکردم، که با انرژی بالا کار رو تموم کنه. و با حمایتی که از استادم سراغ داشتم انجامش دادم.
یادمه با وجود فروپاشی که از درون اتفاق افتاده بود سعی کردم بهترین خودم باشم و با حال خوب اجرا رو به سرانجام برسونم، به جمعیتی که روبروم نشسته بودن نگاه میکردم و به عزیزانی که به خاطر من اومده بودن و گاه به نور کوچکی که از گوشهی سمت چپ اتاق فرمان میتابید.
نقطهی طلایی کوچکی که نمادی از امید بود برایم در اون تاریکترین لحظههای زندگی.
الان که بیشتر فکر میکنم شرایط اون لحظهم شبیه استداپ کمدینی بود که درست لحظاتی قبل از اجرا ماجرای بدی براش اتفاق افتاده بود ولی ناچار بود سر صحنه بره و نمایشش رو اجرا کنه!
امروز اما باید به خودم میگفتم گریههات رو کردی، راه بیفت. سری بعد قویتر حاضر شو. خیلی قویتر.




آخرین دیدگاهها