سایه‌ی سنگینِ سکوت

به لب‌هایم خیره می‌شوی
به کلماتی که به دیواره‌ی دندان‌های قفل شده‌ام می‌خورند.

و به سکوتی
که عُصاره‌ی تک تک آنهاست.

سکوتی که دری‌ست بسته
بدونِ هیچ کلید واژه‌ای.

سرزمین تنم را اما

پشت در جا می‌گذارم

و بیست و یک گرم سبک‌تر به راهم ادامه می‌دهم.
باید بروم

به جایی که تو منتظرم هستی!

می‌بینی

عشق چگونه ما را تکثیر کرده است؟

همچون شعر که بوسه‌هایمان را.

راستی شعرهایم را اگر سپیدخوانی کنی
به سکوت می‌رسی

و سکوتی دیگر

و باز …
همچون عروسکی ژاپنی

که عروسک‌های دیگری درون خود دارد.

اینگونه است

که سایه‌ی سنگینِ سکوت هم

دست از سرمان برنمی‌دارد.

 

هیچ می‌دانی

فاصله‌ی میان سکوت‌هایم
به ضخامت دیوار چین هم که باشد
سکوت تو را تاب نمی‌آورد

ای زندگی!

–

به کلبه‌ی شعر که سر می‌زنم
باران می‌گیرد.
خودم را پشت پنجره‌ی بخار گرفته می‌بینم
که با انگشت، قلبی می‌کشد وُ
بعد تیری از میانش رد می‌کند.
قطره‌های خون اما
به سرعت، شیشه را طی می‌کنند آنگونه که قطره‌های باران پهنای صورت من را.
چتر را از کولی‌ام در می‌آورم
و روی سرم می‌گیرم
هنوز گل لاله‌ در آغوشم است وُ

بوی خاک نم خورده و گلاب می‌دهم.
کاش واژه‌ی گلاب‌ را پاک کنم
از این شعر
تا گل‌ها به باغ برگردند و
خون به قلب روی پنجره!

 

 

عکس از فاطمه فانی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *