دوستان موسیقی روز قبل از تولدم برای دومین سال متوالی سوپرایزم کردند. خوش گذشت و تبریکها حسابی چسبید. دوستان داستانی در گروه تبریک گفتند و عزیزی استوری گذاشت. یکی از دوستان همشهری و یکی از دوستان سیستانی هم تماس گرفتند. عزیزی همان اول شهریور تبریک گفته بود.
روزهای تولدم مسئلهای که ذهنم را مشغول میکند این است که هر دوره عزیزانی در مسیر زندگی آدم هستند که ممکن است سالهای بعد نباشند.
یادمه زمانی دو تا از مادر دوستهای پسرم که خیلی هم خوب با هم مچ شده بودیم، با چه شور و شوقی تبریک میگفتند. یا سحر که مدتهاست حتی همدیگه را ندیدیم یا دوستان نقاشی و…
زندگی همین اندازه غیر قابل پیشبینی هست!
دم صبح روز تولدم خواب “بابا” را میدیدم. خیلی پیر شده بود و خم شده بود. زدم زیر گریه و بغلش کردم. افتاد گریه گفت: “دورت بگردم اَرا گیره کِی؟ باوگهگهم گیره نهکه”
دورت بگردم اصلا در دایره واژگان بابا نیست. چند وقتی است که مدام خوابش را میبینم با اینکه گاهی حتی فرصت فکر کردن هم نداشتم از بس شلوغ بودم. شرایط دیدارش نیست. تلفنی هم یا برنمیدارند، یا شارژ ندارند، یا صدای زنگ تلفن را نمیشنوند، یا حوصله و توان حرف زدن ندارند. صادق هدایت چقدر درست میگفت که زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را میخورد.(نقل به مضمون)
روزهای عجیبی را میگذرانم. دلتنگش هستم و مدام خوابش را میبینم. بابا که هیچوقت گِله نمیکرد از بس تنها بود، چند باری گفت نمیای سر بزنی. یادمه خیلی خودخوری میکردم. آن مدت خیلی شلوغ بودم و از طرفی به خاطر شرایط عزیزی نمیشد سر بزنم. یادمه خیلی ناراحت بودم که اینهمه سال بابا از من راضی بود چرا باید این اتفاق بیفتد. البته بقیه آرامم میکردند که این حرفها به خاطر شرایطش است و حس تنهاییاش متوجه فرد خاصی نیست. هرچند همین هم آدم را ناراحت میکند. بابا کم کم دور و دورتر شد و من غمگین و غمگینتر.
میگویند قرار نیست غمها با گذر زمان کوچک شوند این ما هستیم که روح و روانمان را بزرگ و بزرگتر میکنیم. ولی کاش کنارش بودم، برایش کتاب میخواندم و نمیگذاشتم اینقدر احساس تنهایی کند. گاهی فرصتی پیش میآمد به دیدنش میرفتم. آنقدر درگیر کارهاش بود و گاهی حالش بد بود یا تحت تاثیر داروها خوابش میبرد که به ندرت خلوتی پیش میآمد. بار آخری که رفتم برایش شعر باغ همسایه حمید مصدق را خواندم. چشمهایش برق میزد وقتی روایت شعر پیش میرفت. بالاخره ارتباط برقرار شده بود. بالاخره لذت برده بودیم از با هم بودن، از فهمیدن. هر چند که آدرس زمانی که میگفت کتاب را با خواهرم خریده اصلا جور در نمیآمد با واقعیت. اما بعد هر چه تلاش کردم دوباره همان اتفاق بیفتد، نشد.
پدر دور بود و در عالم دیگری!
نه دیگر چشمهایش از درک کردن مطلبی برق زد و نه حتی گاهی حوصله حرف زدن داشت. تحت تاثیر داروها چرت میزد. گاهی ابراز نگرانی میکرد که برادرم پتو را کنار زده و سردش نشود! گاهی نگران عزیز دیگری میشد و … سعی میکردم آرامش کنم. به کودکی ما میرفت. به زمان مرگ پدر و مادر و اعضای خانوادهاش.
قبلترها گاهی با هم مطالعه میکردیم. یوگا کار میکردیم. زندگینامهاش را مینوشتم و…
حتی این سری با وجود اینکه دورتر شده بود، وقتی برایش خوراکی میبردم؛ امکان نداشت به آجیل یا میوهای که خودم هنوز نخوردم لب بزند. میگفت تو بخور تا منم بخورم! دوست داشت مورد توجه قرار بگیرد. میدانستم از اینکه دستهایش را کرم بزنم و نوازش کنم، لذت میبرد. میدانستم دوست دارد حرف بزند، درددل کند، مشورت کند، نگرانیهایش را در میان بگذارد و…
این روزها هم برای دیدنش محدودم. میدانم وسط همهی رفت و برگشتهای زمانی و زیستهای چندگانهاش احتمالا یاد من هم میافتد. از اینکه دلتنگ شود و من نباشم دلم میگیرد و جگره پاره میشود. ولی زندگی همین است. قرار نیست همه چیز باب میل ما باشد. تا همین جا هم خیلی خوشبخت بودیم که اینهمه سال عشق او را تجربه کردیم. بابا همیشه یکی از دلخوشیهایم بوده و هست.
تنها کسی بود که سالهای آخر دبیرستان که به مشکل برخورده بودم، حمایتم کرد. تنها کسی که بعد از ازدواج با زبان کودکیام راه میآمد. زنگ میزدم میگفتم خوبی بابایی؟
میگفت خدا رو شکر. با لحن صمیمانه میگفت به خوشی شما.
سر به سرش میگذاشتم و میگفتم: ففر باز امده اونجا خودش رو لووس کنه.
میگفت ففر عزیزه.
میپرسیدم بابا کی رو بیشتر دوست داری؟ به شوخی میگفتم ففر بده و …
بچه بودیم وقتی درخواستهای عجیب غریب داشتیم، به شوخی میگفت هفت شنبه براتون میخرم!
سالهای اخیر قدر لحظه به لحظهی حضورش را میدانم. میدانم که امروز هست و ممکن است فردا نباشد. از دستهایمان کنار هم عکس گرفتم. صدایش را ضبط کردم. شعر کردی خواندنش را و متل گفتنش را. پارک که میرفتیم برای پیادهروی بغض داشتم و در جواب آقایی که بابا را تشویق کرد و من را هم که باهاش رفته بودم، با صدای لرزان گفتم بابا خیلی برای ما زحمت کشیده. و بارها دزدکی اشکم را پاک کردم. هر بار میرفتم طول میکشید هم همقدم شویم، مدام جا میماند. ولی بعد از چند دقیقه سرعتم را با سرعتش هماهنگ میکردم.
جوانی جراحی سختی را گذرانده بود. داغ پشت داغ دید. سالی که کرونا آمد جراحی کرد دوبار و بعد درد بخش جدایی ناپذیر زندگیش شد. و پشت تلفن هر بار میگفتم بهتر میشه بابا. اما نمیشد و عجب صبر و تحملی داشت که به گلایه و غر زدن و… نمیکشید. میگفت ولش کن درد که هست، خودت چطوری؟
آخه من فدای تو برم. فدای مظلومیتت، فدای محبتت. حقت این نبود. حقت اینهمه سختی نبود بابا. ولی کی میتواند به عدالت جهان اعتراض کند. همه آنچه داریم نعمت است و رها کردن بخشی از زندگی است.
بابا تولدم بود، اومدی به خوابم.
آخه من فدای تو بشم.
دلم برات تنگ شده خیلی.
میدانم تو بیشتر دلتنگی بابا.
حتی اگه من را ببینی و به یادم نیاوری!
ادامه دارد…




آخرین دیدگاهها