امروز صبح حال عجیبی داشتم که متمایل به بد بود. بهتره بگم همچین خوب نبود.
یه که چی بشهای؟!
یه ای بابا باز صبح شدی؟!
یه اینهمه برنامه و فعالیت برای چیهای؟!
یه چه فرقی داره یه تعدادشون باشن یا نهای؟!
یه اصلا من اینجا تو این غربت چکار میکنمی؟!
یه کاش میشد ول کرد و دو روز سر به بیابون گذاشتی؟!
خلاصه وقتهایی که اینجور بلند میشی، یه حال گندی رو تجربه میکنی که نگو و نپرس. به زمین و زمان بدهکاری. البته میدونی نباید به خودت یا کسی گیر بدی، کمی فرصت میخوای آروم آروم به تنظیمات کارخونهای و روتین زندگیت برگردی و بچسبی به زندگی.
و همهی اینا احتمالا نشونههای خستگیِ مفرطه.
سه روز تعطیل سخت گذشت. درگیر اتفاقهای عجیب و غریب مدرسهی پسرم بودیم ولی کلی یاد گرفتیم، تجربه کردیم و توشهی راه برداشتیم.
البته که لحظههای خوبی هم داشتیم.
اولین جلسهی تمرین کنسرت میدان آزادی برگزار شد، و چقدر خوشحال بودم که تونستم توی گروهی حرفهای باشم و سطحم رو ارتقاء بدم.
پسرم رو هم باغ کتاب بردیم و…
عکس و اثر هنری از میرزا احمد
چه آرامش و فراغتی موج میزنه تو این تصویر




آخرین دیدگاهها