چند وقت پیش پاراگراف کوتاهی در استوری عزیزی خواندم که برشی بود از یک کتاب. مضمون پاراگراف این بود که آدمها خستهات میکنند و وقتی ترکشان میکنی، تو میشوی آدم سراپا مقصر!
و من این مفهوم را مدتی است خوب میفهمم. مخصوصا اینکه به شکلی غیر از خواست خودم مجبور شدم جایی را ترک کنم.
خیلی وقتها فکر میکنم چرا حتی یک درصد فکر نمیکنند، به کجا رسید، چقدر اذیت شد، چقدر فشار روش بود که گذاشت و رفت؟!
چرا فکر نمیکنند ماندن مساوی انهدام کامل بود و هیچ کس مستحق این پایان نیست، نه خود فرد و نه اطرافیانش؟!
چرا فکر نمیکنند مگر راهی برای ماندن بود، مگر راه دیگری برای رفتن بود وقتی همهی راههای دیگر بسته بودند؟
وقتی حتی نحوهی رفتنت هم دست خودت نیست، بین بد و بدتر انتخاب کردی، چرا باید الان زیر سوال باشی؟
چرا باید ازت دلخور باشند؟
هرچند دلخوری همیشه هم بد نیست لااقل میفهمی بیشتر از دستمال یک بار مصرف برایشان ارزشمند بودهای!
واقعیت این است که نه من انسان کامل و ایدهالی هستم، نه قرار است بقیه باری چنین سنگین را به دوش بکشند اما گاهی هیچ راهی، تاکید میکنم هیچ راه دیگهای وجود ندارد جز رفتن. و چگونه رفتنت هم انتخاب خودت نیست. تحت تاثیر مستقیمِ شرایطیست که در آن هستی.
چه بسا تو خودت بیشتر از دیگران ناراحت بوده و هستی.
گاهی رفتن تو حاشیهایست در زندگی دیگران، اما تو دار و ندارت را جا گذاشتهای، آیندهات را جا گذاشتهای، علاقهات را جا گذاشتهای، وجودت را جا گذاشتهای.
و این خیلی دردناک است.



آخرین دیدگاهها