و باز هم نوشتن…
گاهی که نوشتههای سالهای اخیر را نگاهی میاندازم، به مطالبی برمیخورم که برایم تازگی دارند!
لحظههایی چنان تاثیر برانگیز که باعث شده قلم را بردارم و از آنها بنویسم، حالا فراموشم شدهاند!
فکر میکنم اگر نوشتن را در دوران مختلف زندگی بصورت مداوم و درستتر دنبال میکردم. الان درک متفاوتتری داشتم از کودکی و نوجوانی و جوانی و حتی زندگیام.
ولی حیف که نوشتههایم جسته و گریخته بودند و با اتفاقی هم که یک بار برایم افتاد و یکی از دلنوشتههایم را عزیزی خواند؛ بعد از آن یا ننوشتم، یا با خودسانسوری نوشتم.
که در واقع از اثری که نوشتن بر آدم میگذارد رسما خبری نبود و الان هم که به آنها برمیگردم شاید فقط حال و هوای دورهای را برایم زنده میکنند و بس، نه آنچه که از گوشه و کنار ذهنم گذشته، نه آنچه تجربه و احساس کردهام.
و این روزها دارم تلاش میکنم لااقل بهتر از قبل بنویسم.
نوشتن، دنیای درونی و متفاوتی است که گاه حتی در تناقض با دنیای بیرون است.
در دنیای نوشتن هر چقدر رهاتر و عریانتر بهتر. هر چقدر که اعماق چرک و کثافتی که بواسطهی زخمهایت در آنها غوطهوری را بکاوی، نتیجهی بهتری میگیری. هر چقدر نقابها را بیشتر کنار بزنی، به شناخت بهتری از خودت و دنیای اطراف و نهایتا هستی میرسی. هر چقدر بیشتر بنویسی بهتر درک میکنی، بهتر فکر میکنی، آرامتر میشوی و بُعد نوشتار درمانیشان را هم پیدا میکنند.
نوشتن، چنان آینهای روبرویت میگذارد و چنان خودت و جهان را زیر ذرهبین میبرد که نه احتیاجی به دادگاه هست و نه وکیل.
خودت هستی و خودت.
خودت متهمی، خودت وکیلی، خودت قاضی هستی. خودت شاکی هستی و نهایتا خودت مراجعکننده و خودت مشاور!
هر چقدر بیشتر بتوانی آنچه حس کردهای را به کلمه تبدیل کنی، هر چقدر دایرهی واژگانت بیشتر باشد، بیشتر خوانده، دیده، شنیده، بوییده و لمس کرده باشی؛ بهتر مینویسی.
و گاه فکر میکنم چه مسیر طولانی و پر پیچ و خمی که تنها لذت یادگیری میتواند آن را هموارتر کند.
میگویند احمد شاملو در سن شصت و چند سالگی و بعد از تالیف و ترجمهی آنهمه کتاب خوب گفته: من تازه دارم زبان فارسی را یاد میگیرم!
(نقل به مضمون)
فکر میکنم چه حس نابی را تجربه کرده است. و مگر سعادتی بالاتر از آن هم هست؟




آخرین دیدگاهها