همیشه با نوشتن، تعدیل میکردم احساساتم را و خط میدادم به خودم که با حال بهتری بگذرانم روزهای سخت را.
امروز اما دلخورم، دلم گرفته و بغض دارم. نمیخواهم این حسها را هم از خودم دور کنم!
سوالم ایناست که چرا نمیشود؟
چرا هر چقدر زور میزنم نمیشود؟
چرا هر بار کسی یا چیزی مانع رسیدنم میشود؟
چرا به هر دری میزنم، یک جوری سد میشود؟
به خودم گفته بودم تا اخر ۱۴۰۵ به خودم وقت بدهم، ببینم چطور پیش میرود برنامههام، بعدش سراغ کارهای دیگر میروم.
درد، غصه، فاصله، هدفهایی که هر بار کوچک و کوچکتر شدهاند، نشدن، دویدن و نرسیدن، خواستن و نتوانستن!…کلید واژههای تلخ این روزهاست.
چرا جلوی این آرزو هم دارد گرفته میشود؟
بله من خیلی چیزها دارم ولی در حال تلاش برای رسیدن به خیلی چیزها هم هستم که هر چه دستم را درازتر میکنم، دورتر میشوند. نمیخواهم انرژی منفی بفرستم، یا این مسئله را قانونی کلی کنم در زندگیام، ولی انکار واقعیت و درد، خودش درد بزرگتری ایجاد میکند. نمیخواهم حکم قطعی بدهم اما ندیدن آنچه بر من میگذرد، به نوعی ندیدن من است.
برای همین میپرسم چرا؟ خستهام خیلی. کی بالاخره اتفاق سازندهای رخ میدهد. میدانم همهی نشدنها به من مربوط نیست. بله مسئولیت انتخابهایم با خودم است و تاثیرات جانبی را هم نادیده نمیگیرم.
اما تا کی باید دوید و هی نرسید؟!
مگر زمانی برای شروعی تازه مانده؟
بله شخصیتی که در طول مسیر ساختهام را دوست دارم و نباید فقط دستاوردهای مادی را دید. اما خواستنِ دستاوردی ملموس هم طبیعی است.
چند بار استاپ دادهام از اول شروع کردهام، از جای دیگری شروع کردهام. اما اینکه حتی نشود در مسیر ماند، دردناک است. حاضرم صد بار دیگر شکست بخورم، به شرطی که شرایط تلاش کردن را داشته باشم. میگویند: شد،شد. نشد بند کفشم را محکم میبندم و با مویی سفیدتر ادامه میدهم.
و کاش بتوان ادامه داد حتی با مویی سفیدتر!
شاید الان عصبانی هستم و باید صبر کنم تا آرام شوم.




آخرین دیدگاهها