“گاهی عشق کافی نیست”
برای بودن و ماندن.
گاهی عشق دست و پا زدنیست
در سراب چشمهایی
که نیلوفرهایش مدتهاست
از آنجا گریختهاند و
تنها در خیالِ سنجاقکی ماندهاند
که مدتیست
روی نازکای آب نمیتواند بماند!
سنجاقکی که
تصویرِ عشق را در خیالِ آب میبیند و
خیالِ آب را
در چشمان دخترکی تازه به بلوغ نشسته
که انتظار را آبستن است و
بارداریاش را
چون رازی، گردنِ شبی مهتابی
انداخته است.
چرا هیچ کس به او نمیگوید
ردِ خون به جا مانده بر سرامیک
نشان چیست؟!
–
گاهی بهایِ عشق
خودِ عشق است!
سختترین پایان دنیاست،
وقتی رفتن، نرسیدن باشد و
نرسیدن، رسیدن!
–
لبخندم
به لبهای تو گره خورده.
خیالم
به نگاهِ همیشه گریزانت.
و غمم
به غم نشسته میان چشمانت.
نمیدانم
دستهای لرزانِ کدام ابتذال
در غروبِ دلگیرِ سیزده به در
گره روی گره، روی گره زد
که ما اینگونه
با هم و بیهمیم!
ای شکوهِ عشق!
ای آزادی!




آخرین دیدگاهها