جملهای از جرزی کوزینسکی در نامهی خودکشیاش عجیب به دلم نشسته است.
((اکنون میخواهم کمی بیشتر بخوابم.
نام آن را ابدیت بگذارید.))
از آنجا که نویسنده را نمیشناختم کمی سرچ کردم. نویسندهای لهستانی-آمریکایی که مهمترین آثارش رمانهای پرندهی رنگین، عروج و گامها است. و لاتینِ جملهی فوق را هم در متنی دیدم.
I am going to put myself to sleep now for a bit longer than usual. Call it Eternity
این جمله مملوء از حسِ آرامش است برایم، نه برای اینکه به خودکشی فکر میکنم. بلکه برای حقیقت عریانی که در آن است.
نه اینکه هرگز به خودکشی فکر نکرده باشم، اما با ذهنیتی که این روزها دارم، این مسئله دغدغهام نیست.
البته که من هم مثل خیلیهای دیگر بارها به آن فکر کردهام. و چیزی که در آن لحظه توجهم را جلب میکرد، دستهایم بود! همین دستها که از صبح که بیدار میشویم کلی کار انجام میدهند و خیلی کارها هم نه. بله همین دستها تمام توجهم را جلب میکردند. ساعتها به آنها نگاه میکردم. ساعتها به آنها فکر میکردم. شاید به قدرتی که در آنها میدیدم برای پایان دادن به یک زندگی فکر میکردم، شاید به اینکه ممکن است هنوز کارهای زیادی باشد که بتوانند انجام بدهند، شاید به قدرت ویرانگری و سازندگیشان همزمان، شاید…
تمام مدتی که به پایان فکر میکردم، نگاهم به دستهایم و گوشهای از ذهنم درگیر خانواده و دوستانم، حتی تاثیری که ممکن بود بر فرد غریبهای میگذاشتم بود. من نیامده بودم که برای بر زمین گذاشتن بارم، باری بر دوش بقیه بگذارم.
تحقیقات نشان داده که خودکشی یک نفر میتواند زندگیِ حدود ١٣٥ نفر از اطرافیان را تحت تاثیر بگذارد. که یک سوم این افراد به همین دلیل، دچار اختلال شدید خواهند شد.
اما عجیبتر از همه روزی بود که بیهیچ برنامهریزی قبلی، خودم را مُردد به پایان دادن دیدم، بر پلی که در مسیرم بود.
زمانی که نمیدانم چقدر طول کشید!
روز تولدم بود، احتمالا سال نود و هفت که داشت به شکلی عجیب پیش میرفت!
روی پل ایستاده بودم و نزدیک میلهای تقریبا وسط پل بودم که در راستای بقیهی میلههایی بود که از ابتدا تا انتهای پل به فواصل معینی قرار داشتند. سر ظهر بود باد به پرچمها میخورد و صدای شلاق زدن آنها به میله و پیچیدن در خودشان شنیده میشد.
یک لحظه احساس کردم هیچ نیرویی نمیتواند مانع من باشد، ابدا هیچ نیرویی. و چنان حس سبکی و رهایی داشتم که قابل توصیف نیست.
به پایین نگاه کردم، دقیقا ما بین درختهای وسط اتوبان. تصویری سریع در ذهنم نقش بست.
بیشتر شبیه وسوسه بود، شبیه اشتیاقی عجیب و سوزان، دستم را به میله گرفتم. گویی میخواستم ریسمانی باشد بین بودن و نبودن، بین هستی و عدم. ریسمانی برای غلبه بر اشتیاقی که به یک باره آمده بود و مدتی طول کشید تا بتوانم بر آن غلبه کنم.
گویی تنها زمانی بود که جسم خودم را با تمام وجود حس میکردم. تک تک سلولهای دست من میلهای را گرفته بودند که میتوانستند رهایش کنند. به همین راحتی. عجیب بود برخلاف زمانهایی که به این مسئله فکر کرده بودم و به تاثیرش بر دیگران، در آن لحظه آزادتر و رهاتر از آن بودم که به چیزی فکر کنم. دستهایی که به میله بود را باز کردم و فکر کردم، ببین همینه، به همین راحتی، دوباره گرفتم.
هنوز بودم اما در سبکترین حالت بودن و هستی و آن حس شاید به خاطر اختیاری بود که داشتم. دستم را دوباره رها کردم، پایین را نگاه کردم، به درختها و فضای سبز بینشان، به ماشینهایی که میآمدند و در لاین دیگر میرفتند. دوباره میله را گرفتم. درست یادم نیست چند بار این اتفاق افتاد ولی بعد کم کم عزیزانم به خاطرم آمدند و دیگر دستم را از میله جدا نکردم، دیگر جلو نرفتم و پایین پل را نگاه نکردم. برای غلبه بر آن اشتیاق لعنتی میله را رها کردم و سریع از پل گذشتم.
حالا که دارم این جزئیات را مینویسم به نویسندهی جملهی بالا فکر میکنم به اینکه چقدر آن اشتیاق در او عمیق و ریشهدار بوده که همان زمان از آن نوشته، بیآنکه فروکش کند!
چقدر به کاری که میکرده ایمان داشته و چقدر خوشبخت بوده لااقل در لحظههای آخر. چرا که امیدوار بوده و امید همیشه درهایی باز میکند و امید همیشه دلخوشی میآورد حتی دروغین.
نه اینکه از تصمیم آن روزم پشیمان باشم، برای من کفهی “وجود” سنگینتر از “عدم” بود. و گویی به منطقم اجازهی ورود دادم و احساسم را سرکوب کردم. همهی آن لحظههای به نوعی شهود، صرفا به یک تصمیمگیری منتهی شد. همین و بس. هرچند همین هم از جهاتی دیگر ارزش خودش را داشته و دارد.
خوب یادم است تا مدتی منقلب شده بودم. فکر میکردم شاید باید بیشتر هوای خودم را داشته باشم، اشکم در مشکم بود ولی کم کم با دنبال کردن برنامههایی از آن فضا دور شدم.
شاید میزان رنجی که از آن روز تا به امروز کشیدهام، چند برابر تمام رنجهایی باشد که تا آن روز تحمل کرده بودم، از طرفی میدانم رنجهای بیشمار دیگری را مثل هر انسان دیگری باید تحمل کنم، از آنها معنا بسازم، دوستشان داشته باشم و تلاش کنم مرا قویتر کنند، به آنها افتخار کنم ولی در حال حاضر به زیستن فکر میکنم.
فکر میکنم میخواهم بیشتر بدانم، بیشتر زندگی کنم، بیشتر مبارزه کنم، حالا که نه پخمگی کودکیهایم را که در آرزوی بزرگ شدن بودم دارم، نه جهل جوانی را که به دنبال خوشبختی بودم، در میانهترین و متعادلترین حالت روحی و ذهنیام هستم و میخواهم با تمام وجودم بقیه مسیر را بروم.
این بار بیشتر اشتباه کنم، بیشتر شکست بخورم، بیشتر بلند شوم، بیشتر مطالعه کنم، بیشتر دوست داشته باشم، بیشتر طلب کنم، بیشتر تلاش کنم، بیشتر زندگی کنم. زندگیای که در آن به دنبالِ آگاهی و آرامش در دل طوفانهایش هستم.
به روزی فکر میکنم که بگویم لااقل از زمانی که شناخت نسبیای به زندگی پیدا کردهام، زیستم.
نمیخواهم بارِ سنگینِ زندگی نزیستهام را بیشتر کنم. میخواهم تا دقیقهی آخر ادامه بدهم و تا جایی که در توانم هست نقشم را در این جهان انجام بدهم و با خیال راحت ساکم را ببندم. نقشی که شبانهروز در تلاشم تا پیدایش کنم.
عکاس: ناشناس




آخرین دیدگاهها