بیشک هر بار که زمین خوردهام، تغییرات عمدهای در زندگیام پیش آمده است. و هر چقدر شدیدتر زمین خوردهام، درسهای بیشتری گرفتهام. طوری که بعد از بعضی افتادنها، زندگیام به قبل و بعد از آن اتفاق تقسیم شده است. البته که لازم نیست برای درس گرفتن حتما زمین خورد. اما در هر زمین خوردن، میتوان چیزی از زمین برداشت، معنایی را اتخاذ کرد، فرمانِ ماشینِ زندگی را چرخاند به سمتِ دیگر.
دلم میخواهد چیزی بنویسم اما نه در ادامهی مطالب بالا. چرا؟ خودم هم نمیدانم؟
دیشب که چند خط بالا را نوشتم، نتوانستم ذهنم را متمرکز کنم روی مطلب و تمامش کنم. حالا که سراغش آمدم هیچ تمایلی به ادامه دادنش ندارم. اصلا انگار نیرویی درونی مانعِ نوشتنِ ادامهی مطلب فوق میشود.
حالا که قرار نیست راجع به این موضوع بنویسم، چرا نمیروم و مطلب جدیدم را در صفحهی دیگری نمینویسم؟ این را هم نمیدانم.
گاهی باید دل به همین ندانستنها سپرد. اصلا این بار بیاییم و بدون اینکه روی مطلب خاصی تمرکز کنم، بنویسم. بدون ایده، بدون نقشهی راه، بزنم به دلِ جادهی نوشتن، به دلِ بیراههها، جادههای خاکی. و بنویسم از هر چیزی، هر کسی، هر مطلبی و از هر دری، نوعی آزادنویسی. هرچه هم که آمد، خوش آمد.
اول از همه چرا اینقدر دلم میخواهد بنویسم این روزها؟ نمیدانم. انگار در مسابقهای شرکت کردهام که خودم رقیبِ خودم هستم، خودم داورم، تماشاچیام، گزارشگرم! گاهی با نوشتن کمی آرام میگیرم و گاهی نه. ایدهها میآیند و میروند. گاهی جرقهای باعث میشود، بنویسمشان و گاهی همانطور از کنار جاده راه میافتند و میروند بیآنکه به بوق زدنها و چراغ زدنهایم توجه کنند.
این اندازه میل به نوشتن از کجا میآید؟ شاید دنبال گمشدهای هستم، شاید دنبال خودم میگردم. خودم، هویتم، نسبتم با محیط اطرافم و…
داشتم میگفتم دلم میخواهد بنویسم، از صدای گریهی پسربچهای در آرایشگاه مردانه گرفته تا پیرمردی که گوشه و کنار گلگیر و پلاک و آینههای بغلِ تاکسیبار آبیرنگش را با چنان حس خوبی دستمال میکشد که گویی آنها را نوازش میکند و به حرفهایشان گوش میدهد. بیشتر از همه مرا یاد پدر میاندازد که با چه صبر و حوصلهای با ما رفتار میکرد در کودکی. یا از آن مرد بنویسم که چند روزیست میآید و کنار دو مرد همسن و سالش مینشیند و همیشهی خدا هم در حال حرف زدن است و موهایش مدل موهای پدر است. راستی چرا وقتی از عزیزانمان دوریم، هرچیزی ما را یاد آنها میاندازد؟
دلم میخواهد از کلاغها بنویسم که برای اولین بار در تهران، آن هم در پارکی که به پارک کلاغها معروف است در منطقه، از نزدیک آنها را دیدم و استقلالشان را ستودم، از اینکه غذایشان را از دل سنگ هم در میآورند! توی آبِ راه افتاده پای درختها آبتنی میکنند و موقع فرود آمدن به زمین، چیزی به اسم مانع متحرک برایشان معنی ندارد و مثل تیر از کمان در رفته به نقطهی نهایی میرسند! و حواست نباشد، زدهاند و ناکارت کردهاند. هر جا هم که دلشان میخواهد خرابکاری میکنند.
یا از گربههایی بنویسم که صبحها در تلاش و تکاپو هستند و ظهر که میشود هر کدام زیر آفتاب یا کنار بوته یا درختی در حال استراحت یا خواب هستند. گربههای که در زندگی مسالمتآمیز با کلاغها و گنجشکها و تمامی شکارهایشان هستند و از بس اهالی محل آنها را سیر میکنند که غریزهی شکار را از یاد بردهاند و جویبارهای محله شاهد ترافیک روزافزون موشهای ریز و درشتیست که بیهیچ دغدغهای در رفت و آمد هستند!
دلم میخواهد از درخت توتها بنویسم. از آنها که شاخههایشان در ارتفاع است و به کسی محل نمیدهند، از آنها که با بخشندگی شاخههایشان را خم کردهاند و مهمانت میکنند، از آنها که طعم توتشان به چیدنشان نمیارزد از بس بیمزهاند، از آنها که ترش و شیرین و سرخ و خوشمزهاند، از درختهایی که از بس بارشان ریخته و لگد خورده، موزاییکهای پیادهرو و آسفالت را کثیف کردهاند و امان از زمانیکه کمی آب ریخته شود، چه افتضاحی که به بار نمیآید، از آنها که حتی زحمت بر دادن هم به خودشان ندادهاند و …
فکر میکنم اینهمه لذتِ چیدن توت از کجا میآید؟ از خانهی ویلایی دوران کودکی با حیاطی بزرگ و باغچهای اِل مانند، از درخت آلبالو و انگور و سیبی که چند تایی سیب میداد و بزرگ نشده میافتادند، یا از پیکنیک هر روز عصر در حیاط و آوردن سماور و قوری و درست کردن چای آلبالو. نمیدانم از کدام یکی بیشتر و از کدام یکی کمتر سرچشمه گرفته این اشتیاق.
بیشتر از همه عاشق خوشههای غورهی آویزان شده از داربست که نصف حیاط را سایه داده بود، بودم. البته که سهم ما غورههای شاخههای پایین آمده بود که دستمان میرسید یا نهایتا حوالی دیوار که یک پا به درخت و یک پا به دیوار میرفتیم تا آن بالا و آنجا مینشستیم لحظهای، میوهای میچیدیم و پایین میآمدیم.
خلاصه اینکه مرا بگذارند ساعتها مینویسم. انگار اینبار به روزهای کودکی برگشته بودم.
.عکاس ناشناس



آخرین دیدگاهها