امروز که بیدار شدم، آسمان روشن روشن بود، اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که ساعت چند است. ترسیدم دیر بیدار شده باشم. و شدت اضطراب پسرم را موقع پرسیدن این سوال به خاطر آوردم. زمان را گم کرده بودم. حتی نمیدانستم چند شنبه است. چند دقیقه طول کشید که بفهمم دوشنبه است و برنامههای دوشنبه نسبتا سبکتر. هنوز ساعت پنج نشده بود و کلی وقت داشتم.
این تغییر نکردن ساعت کشور، مدت کوتاهی خیلی حس خوبی میداد. صبح که بیدار میشدی و میفهمیدی هنوز کلی وقت هست تا رفتن بچهها به مدرسه، کلی لذت میبردی ولی بعد نه، گویی ساعت طبیعت و بدن با عقربهها سر ناسازگاری دارند.
معمولا نحوهی بیدار شدن ما به روز قبلی که گذراندیم، به کیفیت خواب و کارهایی که باید در شروعِ روز انجام بدهیم، برمیگردد. و گنجاندن سه زمان گذشته و حال و آینده، گویی ظرفِ زمانِ بیدار شدن را آنقدر پر میکند که گاه همان اول صبح خالی شدهایم. از طرفی حس و حالمان موقع بیدار شدن، چنان تاثیر به سزایی دارد که گاه کل روز را رقم میزند. کافیست بد خواب شده باشی، حال جسمی مساعدی نداشته باشی و…
گاهی باید صبح بیدار شوی و سراغ کار ضروری و اضطرابآوری بروی مثل دندانپزشکی و آزمایشهای پزشکی و… ، گاهی فقط کار مهمی داری، یا روز شلوغی داری.
وحشتناکترین لحظهی بیدار شدن اما، لحظهایست که فکر کنی ای بابا باز که صبح شد یا ندانی چکار میخواهی انجام دهی. کمتر کسیست که حتی برای یک بار هم شده، تجربهاش نکرده باشد. اینجور مواقعی حاضرم همان لحظه بلند شوم و بروم سختترین کار دنیا را انجام بدهم ولی با این حال بیدار نشوم.
گاهی هم پیش میآید که به محض بیدار شدن میبینی خیلی کسلی، ناراحتی، کم انرژی هستی و باید کلی فکر کنی تا منشا آن را پیدا کنی که معمولا به اتفاق تلخی برمیگردد که تازه تجربهاش کردهای.
مدتی شرایط به این صورت بود که همسرم به ناچار قبل از بیدار شدن من از خانه بیرون میرفت، یادآوری کنم که من آدم سحرخیزی هستم، فقط خدا میداند که به محض بیدار شدن و فهمیدن اینکه تنها هستم، چقدر حالم گرفته میشد. و این در حالی بود که ما حتی خیلی وقتها نمیتوانستیم با هم صبحانه بخوریم، اما همینکه بیدار میشدم و متوجه حاضر شدنش میشدم و حتی صدای بسته شدن در را میشنیدم خوب بود. اما زود رفتن و حس بیدار شدن در تنهایی، چنان عمیق بود که کلافهام میکرد و نگران بودم بخشی از هویتم شده باشد اما همینکه آن بازهی زمانی گذشت، به حال و هوای همیشگی برگشتم.
میگویند لیستی از احساسات هست که اسم خاصی ندارند ولی جزءِ حسهای مهم هستند. میخواهم به آن لیست حسِ “بیدار شدن در تنهایی” و “ای بابا باز صبح شد” را اضافه کنم برای زندگی شخصیِ خودم.
برویم سراغ حسهای خوب موقع بیدار شدن. زیباترین تجربهی بیداری را زمانهایی داشتهام که پردهی اتاق کنار بوده و با آسمان آبی پشت نردههای بالکن و گلدانهای سرسبز مواجه شدهام. واقعا یکی از زیباترین حال و هواهایی بوده که در تمام طول عمرم تجربه کردهام. یا خواب خوبی دیدهام، یا حس خوبی داشتهام و پیاش را گرفتهام به خبر خوبی که تازه شنیدهام یا اتفاق مثبتی برگشته.
در بچگی اما احتمالا صبحهایی که بیدار میشدیم، حیات و درختهای باغچه سفیدپوش بود و منتظر خبر تعطیلی مدرسه بودیم یا باران ملایمی میآمد و غرق صدای بارش آن در تاریک روشن صبح میشدیم، جزء زیباترین صبحهای دوران کودکی و نوجوانیمان بودهاند. شاید هم اولین صبح بعد از امتحانات، یا صبحهای تعطیلات، بویژه عید نوروز.
ادامه دارد…



آخرین دیدگاهها