یک وقتهایی بعضی کارها طوری که میخواهیم پیش نمیروند، آن هم به هزار و یک دلیل.
میخواهم یکی از همین نشدنها و نرسیدنها را با تمام جوانبش اینجا بکاوم و بنویسم. شرایطِ پیچیدهای است زمانی که خودت مانعِ خودت باشی، خودت سر راهِ خودت، خودت سدِ راهِ خودت باشی. آن هم جایی که هر چقدر دست و پا میزنی، بیشتر غرق میشوی. هر چه بیشتر تلاش میکنی، کمتر نتیجه میگیری.
انگار چیزی در ناخودآگاه تو هست که اجازه نمیدهد جلوتر بروی، بهش دست بزنی، لمسش کنی و گرمایش را احساس کنی. تو برایش غریبهای و اصرار دارد غریبه بمانی.
و این مسئله به یک روز و دو روز قبل برنمیگردد، به شرایط زیستهی تو برمیگردد. به دنیایی که در آن زیستهای، به ترسهایی که با آنها بزرگ شدهای، به لایهی نازک احتیاطی که همیشه بین تو و محیط اطرافت بوده. لایهای که اجازه نداده زندگی را آنگونه که باید بچشی، آنگونه که باید بفهمی، جلو بروی، خطر کنی، حتی اشتباه کنی. بین تو و تمام آدمها، تمام شادی و غمها، تمام موقعیتها و… فاصلهای بوده همیشه. گویی درون حبابی نامرئی زیستهای. و حالا که میخواهی بیرون بیایی، حتی اگر از آسیبپذیری خودت بگذری، نمیتوانی خطر را به سمت خانوادهات روانه کنی. نمیتوانی آنها را آسیبپذیرتر کنی. حباب حتی اگر شفاف و نازکتر شده باشد، باز مانعیست برای درک عمیق جهان خارج از تو با وجود همهی خوبیها و بدیهایش.
از طرفی پدر و مادر که آسیب دیده باشند تو همیشه سعی میکنی، بیشتر هوایشان را داشته باشی، از خوشیهایت، از کنجکاویهایت، از خیلی دوستیها، از خیلی خواستنها، از خیلی بودنها، حتی از خیلی نبودنها بگذری . پدر و مادر که دلنگرانی عمدهای دارند، تو نباید نگرانترشان کنی. و اینگونه گذشت دورهی نوجوانی و جوانی ما. ما همه چیز داشتیم جز آنچه باید. و آن نداشتهمان، گویی همه چیز بود و هست. و ما در واقع هیچ چیز نداشتیم. و ما در واقع ثروتمندهای فقیری بودیم. و ما در واقع موفقهای شکست خوردهای بودیم. و ما در واقع…
اینگونه بود زمانیکه با مهاجرت و تغییر موقعیتم، سعی کردم حباب را بشکنم، هنوز هم نمیتوانستم. و خودم شکستم. من بودم که پاییز سال ١٤٠٠ رویایم را همراه نوجوانی و جوانیهایِ نزیستهام دفن کردم برای همیشه. ماندن بیفایده بود چرا که من وارد وادی شده بودم که تمامِ من را میخواست، تمامِ تمامِ من را. نه من در فضایی بیزمان و مکان، نه من دور از زبان مادری، نه منِ ایزوله شده …
چشم که باز کردم، دیدم با وجود همهی شور و اشتیاقت راه به جایی نمیبرم. درها همه بستهاند. و من تک و تنها در بیابانی برهوت بر جنازهی رویاهایم مویه میکنم.
و تا زمانیکه راهی برای برونرفت از این شرایط پیدا کنم، باید این شرایط را بپذیرم. هنوز هم از خودم میپرسم ارزشش را داشت؟ و جواب میدهم بله. ارزشش را داشته و دارد که بارها از خودم بگذرم برای آنها که دوستشان دارم و از همه چیزشان برای من گذشتهاند.
ادامه دارد…
تصویر: تابلویی مستتر میان شاخههای درخت همین حوالی



آخرین دیدگاهها