حتما با خود زمزمه کردی:
پرواز کن.
پرواز کن.
آنجا که رویا هم پناهت نمیدهد،
پرواز کن.
آنجا که دستهایت
مرزهای صداقت تن و حماقت وطن شدند
پرواز کن.
٭٭٭
چگونه نسوختند دستهایت
آن هنگام که قرص خورشید را در برگرفتند؟
مگر تو چند ساله بودی
که مرزهای میهن را اینگونه جابهجا کردی؟
که طلوع خورشید را به نامت زدند؟
که زنگهای تاریخ را به صدا در آوردی؟
زمان
را متوقف کردی و
بر طبل تو خالی دنیا آنقدر کوبیدی
کوبیدی
کوبیدی
تا بیدار شوند در خواب ماندگان.
اما عزیزم!
تو بهتر میدانی که
تاریکی ما را بلعیده و سر به نیست کرده
و آینده
وحشتیست
که بر تنهایمان خنج میکشد هر سحرگاه
اما تو بالهایت را گشودی
تا شکوه پرواز
میراثی شود چند هزار ساله و
بریزد در خیال ما.
راستی
نگفتی سر بر دامن کدام شب گذاشته بودی
که اینگونه تو را با خود برد
تا سحرگاه را بتابی
بر تن ما مردهترینِ زندگان؟
نگفتی چه کنیم
وقتی که راه تو
همهی کورهراهها
بنبستها و بیراههها را
به مقصد رسانده است!
تو بیداد زمانی
هیچ میدانی؟!
٭کاش به اندازهی
بوسیدن لبهای تبآلودی
بوییدن عطر تنی
گفتن دوستت دارمی
زندگی را میچشیدی
اما سحرگاه نزدیک بود و
چوبهی دار نزدیکتر!
٭هنوز دستهایتان
بوی توپ پلاستیکی و
عروسک چوبی میداد.
هنوز صورتهایتان بوی بلوغ و
سوالهای بیشمار میداد.
با این وجود زندگی را به بازی گرفتید
درد را به بازی گرفتید
مرگ را هم به بازی گرفتید؟
شما از قبیلهی کدام طوفانید؟
از نژاد کدام گردباد
که اینچنین بر دشت تاریکی تاختید؟
٭این روزها
از همهچیز حرف میزنیم و
از هیچ چیز.
از همه چیز وُ هیچ چیز!
چقدر دردناک است.



آخرین دیدگاهها