تو مانندِ تاریکی، مرزی قائل نباش
میان من و دیوار
من و تابلو
من و پنجره
من و دفتر شعر
تا من به دیوارِ ایوان
نزدیکِ تابلو تکیه بدهم
در خنکای پاییز وُ
شعری برایت بخوانم از دفترم
و تو ندانی
که دیوار است برایت شعر میخواند یا تابلو
پنجره یا من
یا حتی پاییز
اینگونه عشق از مرزها میگذرد آرام
میبینی؟
تاریکی چقدر منصفتر از روشناییست
و شب بخشنده تر از روز
و عشق بینیاز از مرز
پس بیا و
مانندِ تاریکی، مرزی قائل نباش
میان من و جهان
که عشق مدتهاست
راه خودش را میرود
بی توجه به مرزها
بی توجه به من، به تو، به ما.
عکس: سلف پرتره، سوزان میسلاس




آخرین دیدگاهها