قرار بود قبل از سفر کتاب “گزارش به خاک یونان” نوشتهی نیکوس کازانتزاکیس، ترجمهی صالح حسینی از انتشارات نیلوفر را بخوانیم.
سفر خرداد ماه امسال شروع شد و من با تاخیری به یاد ماندنی مهر ماه کوله بر پشت انداختم و سفر را شروع کردم و هنوز در سفرم.
جز قسمتهای کوتاهی از کتاب را نخواندهام هنوز، جز چند قسمت از فایلهای صوتی را نشنیدهام ولی عکس و فیلمهای کانال را کماکان دارم میبینم، میشنوم، مینوشم و جان میگیرم.
دست از کمالگرایی برمیدارم و خودم را به دل مسیر میسپارم. بالاخره قطعات پازل جزیره در ذهن من هم بسانِ همسفرانم مرتب خواهد شد، حتی اگر سالها طول بکشد.
نیکوس عزیز!
میخواهم خطاب به تو بنویسم. تو ای شبان بادها!
ای ناامیدِ تسلیمناپذیر! که به ورای همهی امید و ناامیدیها رسیدی.
ای جوانمردی که ناممکن را ممکن کردی.
ای جمیع اضداد! ای قدیس-قهرمان!
تو که زندگی را لمحهای بیش نمیدانی و همین را بس میدانی، تو که معتقدی نور پیمان بسته تا تسلیم نشود؛ اما میداند که رستگاری در میانه نیست. تسلیم نمیشود؛ ولی به محاق خواهد رفت، تو که از جزیرهای با ضربالمثلی چنین زیبا آمدهای که میگوید: برگرد به جایی که شکست خوردهای، رها کن جایی را که پیروز شدهای و نصیحت پدربزرگت این است که برس به آنچه نمیتوانی! و ما اندیشیدیم شاید قرار است به نور بدل شویم.
با تو سخن میگویم که سخن اینگونه آغاز میکنی.
سه گونه روان، سه گونه نیایش:
خداوندگارا، کمانی در دستان توام. مرا میکش، مهل تا بپوسم.
خداوندگارا، چندانم مکش اما، که بشکنم.
خداوندگارا، چندانم بکش تا بشکنم، باری چه باک از شکستنم.
با تو سخن میگویم و به جملههای کوتاه روی تخته سنگ عظیم مزارت که حتی نامی بر آن نیست، میاندیشم:
نه میترسم، نه رویایی دارم، من آزادم!
و به جملهای که روزها در من کودتا به پا کرده:
تمامیِ روحِ من فریاد است، و تمامیِ اثرِ من تفسیر این فریاد.
نامه نوشتی به سرزمینت، به پدر سیریناپذیرت زمین، به نیاهایت و به خودت که گفتی همهی کوه و دریا و آسمان را همراهِ خود به گور سرازیر خواهی کرد.
حال میخواهم سفرنامهام را به تو تقدیم کنم، به تو که بیش از همهی بزرگمنشیهایت، جستجوگر بودن، رهایی و آزادمنشیات را میستایم، به تو که قدیس-قهرمان نامیدیمت در سفر.
به تو که دستت را دراز میکنی، دستگیرهی در دنیا را میچسبیدی تا آن را بگشایی و بروی. اما اندکی دیگر در آستانهی درخشان درنگ میکنی. چشمانت، گوشهایت، اندرونت، بریدن از سنگها و سبزههای دنیا را دشوار مییابند. و چه زیبا میگویی:
ما باید زمین را، نه چون بردگان تازیانه خورده و گریان، بلکه مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره میکشند، ترک کنیم. و جایی دیگر گفتی تمام تلاشم این است جز مشتی استخوان برای عزرائیل نگذارم!
در خلوتِ مزارت که به ترکهای بزرگ آن سنگ قطور چشم دوختیم، اندیشیدیم که انسانهای بزرگ در هیچ فرقه و مذهب و کیش و آیینی جا نمیگیرند.
از نیای پشمالویت به ما گفتی و اینکه نیمی دزد دریایی بودند و نیمی مزرعهدار. از مبارزهای که با قلم، آگاهی و آزاد زیستنت ادامه دادی، خنجر نیاکانت را بدل به قلمتراش کردی و قلم به دست به مبارزه با سیاهیها رفتی. مبارزهای هنرمندانه و لطیف.
و عرفان عزیز، هر کلمه را مثل دانهای در وجود ما کاشت. هر کلمه ، جمله و پاراگرافی را طناب کرد که ما را از چاه ناآگاهی و ظلمت به در آورد. هر کلمه را آب کرد، خاک کرد، آتش و باد کرد. ما در دریای کلمات دست و پا زدیم، روی ماسهها آفتاب گرفتیم زیر آتشِ خورشید تشنگی کشیدیم و با جریان باد مسافت جزیره را دویدیم و بو و طعم انگور، زیتون، انار و انجیر را که از خاک در آمده بودند به جان کشیدیم. دست به صخرههای خراشیده و ناخراشیده آمده از دل کوه کشیدیم که چون موجهایی ایستا و خشن اجازهی مسلط بودن را به ما نمیدادند و هر چقدر که بالا میرفتیم، در درهای بیش نبودیم! و هر چقدر جلو میرفتیم، بیشتر گم میشدیم.
عرفان یگانه وظیفهی انسان را تبدیل و تراشیدن تودهی گل وجود دانست و قرار شد گِلهای وجود را بدل به گُل کنیم. انقلاب درونی به پا کردیم و منتظر رسیدن بهار هستیم بیصبرانه.
ما در جزیره راه رفتیم، نفس کشیدیم، بوی اقاقیها را به مشام کشیدیم و مادرت را به یاد آوردیم. به کوههای آتشفشانی نگریسیتیم و استقامت تو و پدرت را یافتیم، به موجهای دریا که سر به صخره میکوبیدند بارها و بارها، زل زدیم و استمرار و مداومت و تلاشت را به خاطر آوردیم.
ما نخواستیم چون طرفداران فرانچسکو باشیم. و نام قدیس مردی که در فقر زیست را روی انواع رستورانها و اغذیه فروشیها و … بگذاریم.
آمده بودیم که سنگهای تیز توی آب پایمان را خراش بدهد، وسط راهِ رسیدن به غار از نفس بیفتیم و بترسیم وسط آنهمه طبیعت خشن، سنگهای آذرین متخلخل و زبر.
آمده بودیم بعد از آنکه زادگاهت، زیبایی ساحل و آفتاب و سالادهای خوشمزهاش را به ما تعارف کرد، برویم و سر از آن اتاقی که نامرتب است، آنکه سقفش ترک برداشته، آن دیگری که خالیست در بیاوریم.
برای همین به کورهراهها رفتیم، برای همین سر از کلیساهایی دور افتاه در آوردیم، برای همین از کوچه پسکوچههایی گذشتیم که در آن لباسها در حال خشک شدن بودند و زنها به کودکانشان شیر میدادند.
عرفان گفت حالا که مهربانی، مهماننوازی و روی گشادهی جزیره را دیدیم، برویم به خشم و عصبانیت و بیحوصلگیهایش سر بزنیم.
و عزیزی بعد از مزه مزه کردن جملههای روی سنگ مزارت چقدر زیبا گفت که از آرزو هم باید دست کشید!
داشت یادم میرفت از کولی با پوست نهنگ عرفان بگویم از سالها قبل بر دوشش بود و روزهای بارانی تغییر رنگ میداد و بوی دریا.
و ما پنجاه و پنج نفر، بوی آن کیف و خاطرهاش را به دوش کشیدیم و با خود به زادگاهش بردیم.
کمانِ وجودت را از دستان خدا گرفتیم و کنارِ نیِ وجودِ مولانا گذاشتیم در قلبهایمان.
و از یافتنِ آن بُعد دنکیشوتوار، سهرابوار در تو ذوق کردیم.
زندگی و مردهگی، نفس و قفس، فنا و بقاء را با تو معنایی دوباره بخشیدیم.



آخرین دیدگاهها