گاهی نمیتوانی برای عزیزترینهایت قدمی برداری.
نمیتوانی باری از دوششان برداری.
نمیتوانی دستشان را بگیری.
نه چون نمیخواهی یا محدودیت داری.
چون محدودی در قفسی به نام جسم،
در مکان و زمانی خاص.
کاش میشد
این کالبد را درید و رها شد از آن.
کاش میشد
این نتوانستنِ لعنتی را دُور زد.
نتوانستنی که بارها و بارها و بارها
تو را زمین میکوبد و
تکه تکه تکهات میکند
بیآنکه قدمی از قدم برداشته باشی!
بیآنکه کاری از پیش برده باشی!
از این ستون به آن ستون فرج است. میدانی باید آرام بود و به روند پیش رو اعتماد کرد.
میدانی به زودی از این حال در میآیی، باید به خودت فرصت بدهی. مثل خیلی تجربههای دیگر باید بپذیری که جز انرژی مثبت فرستادن کاری از دستت برنمیآید.
باید بپذیری که راه و مسیرِ دیگری برای اوست و راه و مسیرِ تو، برای تو. اگر کاری از پیش بردی بهتر، اگر هم نشد دیگر هیچ، عجز و لابه ندارد.
در فاصلهی میان درک و لمس مشکلی و آرامش و پذیرشِ تمامِ محدودیتها و نیاز به گذر زمانها، بازهای هست که به هر چیزی چنگ میاندازی، چنان که گویی طنابی و ریسمانیست که تو را از اعماق تاریک و سرد چاه بیرون میکشد.
آنجا که تمام اتفاقهای آن روز یا حتی قبلتر را میکاوی برای بارقهی امیدی، لبخندی، صحبتی حتی بیارتباط با مشکل پیش آمده تا دلخوشی باشد برایت.
و از همه عجیبتر زمانیست که برای فرارِ از فشارِ مشکلی به مشکلِ دیگر، قدیمیتر و شخصیتر پناه میبری. گویی صورتِ آشنایِ مسئله و شخصی بودنش بارت را سبکتر میکند!




آخرین دیدگاهها