اولین بار بود به دیدنش میرفتم. یک بار در جلسهای همدیگر را دیده بودیم و ارتباط خوبی با نوشتهام برقرار کرده بود. نقد و پیشنهادهایی هم بهم داده بود. گاهی در واتساپ حال و احوالی میکردیم. مطلبی میفرستادیم و نظر همدیگر را میخواستیم.
در کافهای کار میکند که جمعی از جوانان باذوق و خلاق ادارهاش میکنند. پیش از اینکه آنجا بروم با صفحهشان در اینستاگرام آشنا شده بودم. صفحهای متفاوت، با پستهای متفاوتتر. کافی است یکی از آن پُستها را بخوانی تا متوجه شوی چه تیم باسواد و آگاهی در حال ادارهی آن کافه هستند. همیشه از خواندن آنها لذت میبردم و روزهایی که از جهان بریده بودم، لحظهشماری میکردم که پست جدید بگذارند. اگر سرحال بودم، کامنتی هم میگذاشتم. وقتی به دیدنش رفتم و به او نظرم را در مورد صفحهی مجازیشان گفتم و اینکه در آن روزهای تاریک مثل فانوسی سر راهم بودند، لبخند زد و گفت: خوشحالم کردی، این رو گفتی. یادم باشه تو دفترچهم بنویسمش.
بعد ادامه داد: وقتی به دوستام گفتم داری میآی. گفتند همون شهلای اینستاگرام؟ چه خوب… و کلی خوشحال شدند.
متاسفانه آن روز، ملاقات ما به گونهای پیش رفت که فرصت گپ و گفت کوتاهی با آن بزرگواران دست نداد.
از در که وارد شدم با استقبال گرم دوستم به سمت میز کوچک چوبیای هدایت شدم که کنار ستونی بود. تقریبا وسط سالن اصلی. روبرویم دیواری بود که سمت راستش تصویر فضانوردهایی کار شده بود جذاب و دیوار عمود بر آن پنجرهای داشت. ضلعِ سمت چپِ سالن هم قسمت اصلی کافه بود که دوست عزیزی برای دریافت سفارشها پشت میز نسبتا بلندی نشسته بود. از جایی که نشسته بودیم فقط قسمت بالایی یخچالها دیده میشد و وسایلی که روی میز برای تهیه قهوه و سایر نوشیدنیها گذاشته بودند.
سالن کوچکی هم پشت سر ما بود که در ورودی به آنجا راه داشت. در منتهیالیه سالن میز کوچکی بود، احیانا برای تسویه حساب مشتریها. دوست دیگری گاهی آنجا حضور داشتند و گاهی نه.
همینکه نشستیم، حال و احوالی کردیم و از خودمان گفتیم کمی. موهایش کوتاه بود اما کمی بلندتر از آن یک باری که دیده بودمش. بیشتر هم بهش میآمد. اولین بار بود متوجه بور بودن موهاش و نگاه تیز و عمیقش میشدم. با کوچکترین اشارهای، جان کلام را میگرفت. به قول خودش میرفت آن تهمهها تهنشین میشد تا روزی که میخواست به کلمه تبدیلشان کند، به هنر. از قبل کلی روی خودم کار کرده بودم، ناراحتیام را به او منتقل نکنم. فقط شرایط را برایش توضیح بدهم و از او خواهش کنم کاری برایم انجام دهد.
کمی که حرف زدیم، حس کردم نگاهش را از من میدزدد، حس کردم بغضی در گلو دارد. آرام دستم را روی شانهاش گذاشتم. سرش را بلند کرد و با چشمهای معصوم و اشکآلود لبخندی زد. پرسیدم چرا ناراحتی؟ چرا بغض داری؟ و شروع کرد به حرف زدن. گفت و گفت و گفت… دوتایی داشتیم اشک میریختیم. آخرِ حرفهاش گفت: احساس کردم درک میکنی وقتی از این گفتی که اولِ زمستان خودت رو مجبور کردی پا شی و در بیای از اون حال و از پاییز سختی که گذراندیم همهمون.
آخر حرفهاش، نگاه زیبا و معصومش را از میز برمیداشت و به من نگاه میکرد و میگفت: تو بگو.
من که همه از دستم شکارند برای اینکه از مشکلاتم نمیگویم… آرام آرام شروع کردم به حرف زدن. انگار کلیدی جادویی پیدا شده بود و قفل دلم را باز کرده بود. انگار چشمهای در من جوشیده شده بود و میل به جاری شدن داشت. هر زمان که وارد بحثی میشدیم که نمیخواستم ادامه بدهم و بیشتر از آن ناراحتش کنم، میگفتم بیخیال، ولش کنیم؛ دستهایم را میگرفت و میگفت: نه بگو.
و این جمله را چنان با تمام وجود میگفت که مگر میشد به غیر آن کاری کرد.
هر بار که از شدت ناراحتی وسط جمله، سکوت میکردم، دستش را روی دستم میگذاشت و تا زمانیکه آرامتر نمیشدم برنمیداشت. خودم هم باورم نمیشد جلوی دوستی که فقط یکبار همدیگر را دیدهایم نشستهام و دارم از عمیقترین احساساتم میگویم. دارم اشک میریزم آن هم وسط کافهای که بار اول است آنجا رفتهام.
من همیشه از درد دل کردن گریزانم، بیشتر از همه برای اینکه دیگران را ناراحت نکنم، هرچند گاهی متوجه هستم این نگفتنها نگرانشان میکند، از طرفی بیانِ برخی اتفاقها از خودِ اتفاق برایم دردناکتر است، به شدت عصبی و بیقرارم میکند. اما آن روز گویی قرار بود آرامش صحبت کردن از مشکلات با یک دوست را که نود و نه درصد مواقع خودم را از آن بینصیب کرده بودم، یکباره بنوشم. البته بیانصافیست اگر از دوست عزیزی که در زادگاهم دارم، اسمی به میان نیاورم که او هم تکیهگاهیست بسان کوه بیستون برایم. و او هم در یکی از سختترین شرایط زندگی کنارم بود و هرگز آن روزها و محبتش را فراموش نمیکنم.
برگردیم سر میز چوبی گردِ قشنگمان در کافه. او گفت، من شنیدم. من گفتم و او شنید. گویی سالها بود همدیگر را میشناختیم. گویی کلاممان بیهیچ سدی بر دل و جان طرف مقابل مینشست. گویی دیگری، خود ما بودیم در هیبتی متفاوت، که لبخند میزد با چشمهای اشکآلود، دست روی دستمان میگذاشت، قوت قلب میداد، امید میداد و نشان میداد که درک میکند.
هر بار که گوشهای از احساس آغشته به دردم را نشانش میدادم، لبخند میزد و میگفت چقدر انسانی…
آنجا بود که نگاهم به غم هم عوض شد. غمهایی که میگریاندمان اما به شدت اصیل، انسانی و حتی زیبا هستند.
نمیدانم زمان که بگذرد از آن دیدار چه چیزی به خاطرم خواهد ماند. اما میدانم او هم خانوادهاش را کلافه کرده بود از بس تنها بار زندگیاش را به دوش کشیده بود، او هم میدانست که گاهی حتی علیرغم میل باید کمک خواست، او هم اهل درددل کردن نبود. با اینکه مادرش برای دیدارش کیلومترها سفر کرده بود اما به خاطر من آن غروب دیرتر به منزل رفت. چای خوش طعمی مهمانم کرد. چایش را سرد نوشید و گفت: گاهی فنجان چایم را توی یخچال میگذارم بعد میخورم! دستهاش را دور فنجانش حلقه میکرد، گویی با دستهاش فنجان را به آغوش کشیده بود و از گرمای تنش به او میداد. از اتفاقهای اخیر و تغییرات بعد از آن گفتیم، از هنر، از مرگ و از کودکیهایمان. او از خواهرزادهاش گفت و من از پسرم. یادم است که این دو وروجک باعث دوستی ما شدند. بعد از اینکه اوایل آشناییمان عکسی با خواهرزادهاش در اینستا منتشر کرد، من اسمش را پرسیدم. همینکه گفت پارسا، گفتم: چه جالب گاهی پسرم را پارسا صدا میزنند! و اینطوری شد که دوستی ما در فضای مجازی ادامه پیدا کرد…
هر چه که زمان میگذشت، بیشتر به حسم ایمان میآوردم و به انتخابم برای انجام کاری که قرار بود به او بسپرم. کاری که به شدت دلی بود و مگر از او بهتر کسی میتوانست آن حد از احساس را درک کند و پای کار بگذارد. ما از تلخترین اتفاقاتی که گذرانده بودیم، دسته گلهایی چیده بودیم و در سایهی عطر و رایحهی غمهایمان به سکوت و گرمای صورتهای گُر گرفته و خیس از اشکمان رسیده بودیم.
و اینگونه بود که در کافهای دنج واقع در طبقهی سوم ساختمانی قدیمی در خیابان انقلاب دلهایی به هم رسیدند و لحظاتی بر آنها گذشت بیهمتا. کافهای که با وجود همهی فشارهای اقتصادی همچنان سرپاست و بی حتی تابلویی آرامبخش خیلی از جانهاست.
از کافه که بیرون زدم، هوا تاریک شده بود. در خیابان انقلاب بودم. جایی که همیشه با حسرت از آنجا میگذشتم و دوست داشتم، ساعتها بیدغدغه کنار بساط کتابهای روی زمین و کتابفروشیها گم شوم. اما دیگر مدتها بود کتاب نمیخریدم، فقط کتابهایی که نخوانده بودم را از کتابخانهام برمیداشتم و میخواندم. شاید روزی ناچار میشدم، همه را جا بگذارم و بروم. این هم غم انسانی دیگری بود… اما دیگر آنقدرها آزارم نداد چون به قول دوستم به شدت انسانی بود. وسط شلوغیها راهم را باز کردم و به سمت خانه رفتم.
عکس از مصطفی جلالیفخر


آخرین دیدگاهها