میگویند موقع مرگ تمام زندگی در کسری از ثانیه از جلوی چشم آدم میگذرد، گویی فیلم سینماییای. از طرفی آدمهای مسن را که ببینی، بیشتر در گذشته زندگی میکنند تا حال و بیشتر از دیروز میگویند تا امروز. انگار زندگی نه روزهای پیش رو که روزهای گذشته است! انگار چشماندازی به زمان حال و آینده ندارند. یا از لحاظ جسمی و ذهنی به هر آنچه که هست بسنده میکنند و خیال را در جای دیگری جولان میدهند.
این روزها خیلی به گذشته برمیگردم. بدون اینکه بخواهم، مدام در حال رفت و آمد میان دروازههای زمان هستم! هر چیزی من را به گذشته، یا به خودم وصل میکند. خودی که مدام در حال تغییر است. و عجیبتر اینکه دلم میخواهد همه را هم بنویسم.
وضعیت جامعه چنان به هم ریخته است که گویی همه به لاک خود فرو رفتهاند. و من به لاکی از گذشتهی خود خزیدهام! گاهی فکر میکنم شاید در آغازِ میانسالی، برههای از کهنسالی را دارم سپری میکنم. گویی به پایان رسیدهام در میانهی راه.
هر چه که هست، مقاومتی در برابرش ندارم. مدتیست که مقاومتم در برابر اتفاقها و تاثیراتشان را کنار گذاشتهام. و بیشتر خودم را به مسیر سپردهام. منظورم این نیست مثل ماهی مُردهای در جهت رودخانه باید رفت. اما گاهی هر چقدر هم که زور میزنی بیفایده است، آنجاست که باید دست بکشی از تلاش و ببینی رهآورد این تغییر چیست برایت. یاد جملهای روی سنگ قبر چارلز بوکوفسکی میافتم که نوشته: زور نزن. شاید مدت زمانی لازم باشد تا طور دیگری شروع کنی، مسیر دیگری بروی و…
گاهی مدام به تو میگویند کلام، رفتار و نگرشت بزرگتر از سنات است. این بیشتر فهمیدن را هرگز تعریف نمیدانم. این جمله، یعنی تو در جایگاهی که باید نیستی، حتی اگر بزرگتر باشد. به نظر میرسد بیشتر در ستایش دردهایی است که یک نفر کشیده که او را آبدیدهتر کرده تا در ستایش متفاوت عمل کردنش. درست است که ستایش است اما ترجیح میدهم در مورد هیچ کس آن را نشنوم. ترجیح میدهم درد، کسی را بزرگتر نکند. فقط گذر زمان انسانها را به بینش و درک عمیقتری از زندگی برساند، نه مجموعهای از حوادث بستهبندی شده که در کوتاه مدتی تو را دگرگون کنند.
از خودم میپرسم آیا بستهای از رخدادها من را به خط پایان رساندهاند؟ آیا در جایگاهی غیر از آنچه که باید باشم هستم؟…
چرا که علاوه بر بازگشت به گذشته، گویی به درک متفاوتتری از زندگی رسیدهام. مدتی است که مهربانتر از همیشه هستم، تا میتوانم به آدمهای اطرافم توجه میکنم و به آنها انرژی مثبت میدهم. تا جایی که بهم آسیب نرسانند کنارشان هستم. هیچ کس را رقیب خودم نمیدانم چرا که معتقدم مسیرهایی که هر کدام از ما برای رشد نیاز داریم مثل اثر انگشتمان شخصی است و مختص خود ما. از خطاهای خودم راحت میگذرم، از خطاهای دیگران راحتتر. تغییر را به عنوان مهمترین ویژگی زندگی دارم میپذیرم. پی بردهام که هیچ چیزی ماندگار نیست. برای من که به سنگ هم دلبسته میشوم این مسئله میتواند دردناک باشد. اما ما برای رشد و تغییر به دنیا آمدهایم و از عهدهاش برمیآییم. تغییر و ابهام در مسیر، بخشِ جداییناپذیرِ زیست ما هستند.
فکر میکنم اگر دستاوردهای پیری اینهاست، باید با جان و دل پذیرا بود. مگر نه؟!
.عکاس با تردید کیارستمی



آخرین دیدگاهها