همیشه نچسبترین قسمت عید موقعی بود که مامان و بابا برای نوعید به منزل عزیزانی که سوگوار بودند، میرفتند. و انگار یک باره آن حجم شور و شوق و جنب و جوش را با خود میبردند!
این روزها اما تماسهای بعد از سال تحویل سختترین کار دنیاست برایم. برای من که اهل تماس تلفنی نیستم و وقتی ناچارم تماسی بگیرم در هشتاد درصد مواقع آرزوی قلبیم این است که طرف مقابل برندارد، این حجم از تماس که حاوی محتوایی تکراری و فرمالیتهست
، رنج بزرگی است.
برای من که دوست دارم هر کاری را با تمام وجود و درک جزئیاتش انجام بدهم و الا تا زمانیکه حس و حالش پیش نیاید انجامش نمیدهم تماس با افرادی با روحیهها و شخصیتهای متفاوت آن هم پشت سر هم و در چند ساعت رسما حس مازوخیستی به من میدهد.
اینکه مثل رباتیکی گوشی را دست بگیری و با افراد متفاوت بدون فُوت وقت تماس بگیری، بیشتر شبیه نوعی خودکشی است که هر چقدر هم طولش میدهی از بار منفیاش نه تنها کم نمیشود که بیشتر هم میشود!
شانس بیاوری وسط این تماسها، ارتباط زیبای کوتاه مدتی شکل بگیرد و لبخندی روی لبهات بنشیند.
وقتی با عزیزی که حسی مشابه دارد حرف میزنی یا کلیپی مشابه آنچه حس میکنی را میبینی از خوشی ذوق مرگ میشوی و کمی از عذاب وجدانت کم میشود.
تازه میفهمی که داری بخشی از وجودت را زندگی میکنی که فقط کمی متفاوت است، فقط همین.
و به خودت تبریک میگویی که تلاشت را کردی همین تماس را به شیوهی خودت و با خلاقیت بیشتری انجام بدهی.
تصویر: حمیدرضا امیری




آخرین دیدگاهها