مهارت و دوستانی که سرمایه اند

دلم میخواهد از روزهایی بنویسم که در موقعیتی قرار گرفتم که حتی حاضر نیستم مرورشان کنم، چه برسد به اینکه درباره شان حرف بزنم یا از آنها بنویسم.

از روزهایی که مدام با “نه” بمباران میشدم. ترکِشهای بدی میخوردم ولی نهایتا بلند شدم.

 

اولی زمانی بود که موقعیتی به من پیشنهاد شد که بلافاصله از دست رفت!

دومی اتفاقی که خیلی ناخواسته در چکساوند اجرایی پیش آمد. و من را به سمت تلاش برای تکنوازی کشاند و ریتمهای ازحفظ شدم و این روزها به راحتی آنها را استفاده میکنم.

و سومی اتفاقی که در کنسرت هنرجویی رخ داد و حسی در من ایجاد کردند که در شأن من نبود. و من در اولین فرصت از آن موضوع و آن فرد فاصله گرفتم.

 

و اما میخواهم از هر آنچه از دل تاریکی ساختم بنویسم:

از کلاس “ریتمخوانی” مجازی و رایگانی که برگزار کردم و برای تدریس با کیفیت بالا، چقدر تلاش کردم. با اینکه این روزها کنسل شده اما تاثیر مثبت دوندگی های آن روزها را به خوبی میبینم.

از کلاس “تئوری موسیقی” که کاملا اتفاقی و با کمی پیگیری، دنیای ذهنی موسیقیایی من را گسترش داد در کنار دوستان خوبی که پیدا کردم. با اینکه گاهی کمی پیچیده به نظر میرسد اما لذت بخش است و نیازمند وقت و انرژی و صبر.

از دو کلاس تنبک و یک کلاس دف که به اصرار استادم برداشتم و هنوز باورم نمیشود امروز هنرجوی کوچولوم تارا با آهنگ “در هوایت بیقرارمِ شهرام ناظری” همنوازی کرد. و آن دیگری سه لاچنگها را اینقدر عالی مینوازد!

راستی کلاسهایی که به عنوان همراه بودم هم تجربه های بی نظیری برام به ارمغان آوردند.

از کمانچه که کمی ترسیده بودم اما همینکه برای تولد عزیزی اهنگ “قوبانیان” را نواختم آن هم خوداموز و چون انتظار اهنگ “تولد” را داشت؛ به کمک عزیزی آهنگ تولد را هم یاد گرفتم در کنار آهنگ “بهار دلنشین” و این سه آهنگ سه راس هرمی شدند که چند پله نوازندگی و اعتماد به نفسم را بالا بردند. طوریکه بعد از آن حس کردم قلقِ کار دستم آمده و از عهده هر آهنگی برمی آیم. البته که دیدن مدام کلیپهای آموزشی تاثیرات بی پایان خودش را داشت. و من بالاخره بعد از چند ماه عقب انداختن تابلو رنگ روغن با فراغ بال سمتش رفتم.

و جمله ی طلایی “دو سال دیگه کمانچه تدریس میکنی” یکی از مهمترین نیروهای محرکم شد. نه به خاطر تدریس بلکه به خاطر قدرت و اعتمادی که پسِ این جمله هست.

 

در تمام این مدت سعی کردم بهترین خودم باشم. بارها زمین خوردم، ناامید شدم اما ادامه دادم، بدون در نظر گرفتن مسائل مادی و … با تمام وجود تایمهای تدریس را آموزش دادم و آموزش گرفتم! با وجود خستگی بیشتر ماندم و از لحظه به لحظه ی آن کلاس استفاده کردم و سخاوتمندانه بخشیدم و در کمال ناباوری چندین برابر گرفتم!

 

به نظرم بزرگترین دستاورد هر انسان “مهارتش” است و “عزیزانی” که در سفر پر فراز و نشیب همراه و همدلش هستند.

 

راستی بعد از سالها بصورت رسمی کلاس تنبکم را از سر گرفتم و نوازندگیم در حال ارتقا است. همنوازیهای دف را به کمک کلیپهایی که میبینم تقویت میکنم!

وقتی به راهی که این مدت طی کردم برمیگردم لبخندی روی لبهام می نشیند و یک “بالاخره داره میشه” ی شیرین. آگر ده سال قبل چنین مسیری را برایم ترسیم میکردند، شوکه میشدم و به نظرم احتمال رفتنم به کره ماه بیشتر بود تا رفتن در چنین مسیری!

 

عشق که باشد، همه چیز شدنی است!

همه چیز…

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *