یکی دو سال اخیر در سختترین لحظههای زندگیم، اندوهِ جمعیِ دردناکی روی قلبم چنبره میزد. به خاطر مسئلهای کاملا شخصی بیرون میزدم که کمی حالم عوض شود ولی نهایتا بغضی کهنه و جمعی سراغم میآمد.
هفتههای اخیر لحظههای پر چالشی را گذراندیم. از طرفی مصاحبههای کاری به دستم رسیده بود که حسابی شوکهام کرده بود. فکر کردم اگر قبل از بستن قرارداد این مسئله را میدانستم کار را قبول نمیکردم. از اول قرار بود چنانچه حالم با کار خوب باشد، بپذیرم. میانهی کار بود و من با شنیدن مصاحبههای اخیر بهم ریخته بودم. نمیتوانستم کار را پیش ببرم. کلمهها، جملهها، افسوس و حسرتها جلوی چشمهام بالا پایین میرفتند و به یکباره محو میشدند.
سعی کردم به خودم کمی وقت بدهم تا با این مسئله کنار بیایم. انگار که در دل تاریکی ناگهان شعلههای آتشی دیده بودم که شدت نورش داشت به چشمهام آسیب میزد و گرمایش تنم را میسوزاند. انگار تازه متوجه دردی شده بودم که نمیخواستم باورش کنم، نمیخواستم بپذیرمش.
دلم میخواست داد بزنم: دروغه. بگو اشتباه فکر میکنی. بگو همهش حدس و گمانه، واقعیت نداره. یه احتمال ضعیف و دوره.
داشتم به زخمههای تنبور در ترانهی ” دی چوکوسم کهفت، چو زهنگم زریا” گوش میدادم، که اشکهام جاری شد.
باورم نمیشد که هیچ کدام از دردهایی که روزها بود همراه عزیزترین نزدیکانم با آنها دست و پنجه نرم میکردم، کنار رفته بودند و من برای دوستی ندیده گریه میکردم که زخمهایش را بر تنم حس میکردم و دردهایش هر لحظه بیشتر در من ریشه میدوانَد. دوستی که جهان را ترک کرده بود. و من از طریق مصاحبههای عزیزانش او را شناخته بودم، از او نوشته بودم، با خوشیهایش خوشحال شده بودم و در غمهایش شریک. در جمع دوستانش خندیده بودم، با آنها به سفر رفته بودم و حالا بصورت غیرمنتظرهای پشت در غسالخانه مانده بودم و جرات مواجه با تن بیجان او را نداشتم!
مسیر طولانی و سختی را جلو آمده بودم.
در طول این مسیر خیلی وقتها به این مسئله فکر کرده بودم که انسان چقدر میتواند بزرگ باشد که بعد از مرگش هم تاثیرگذار باشد.
انسان چقدر میتواند خوب باشد که مرگش هم تغییراتی ایجاد کند، آدمهایی را با هم آشنا کند، اتفاقهایی را رقم بزند، دلهایی را آرام کند، رازهایی را برملا کند و…
هر مرحله از پروژه برایم شگفتانگیز بود. مرحلهی اول بصورت غیرمنتظرهای در شلوغترین، پر استرسترین روزهای اردیبهشت ماه پیش رفت. کار را که تحویل دادم، خودم باورم نمیشد از بس آن ماه پُر مشغله بودم!
انگار نیرویی پیشبرنده پروژه را جلو میبرد. انگار کسی میگفت شهلا نگران نباش، تو فقط پیش برو. خیلی سریع مسیر شکل گرفت، شاخ و برگ پیدا کرد، روی کاغذ آمد و…
مرحلهی بعد هم چلنجهای خودش را داشت ولی نتیجهی کار رضایتبخش بود و حتی حرفهایتر از مرحلهی قبل از کار در آمده بود.
اما مرحلهی بعدتر به چالشی اساسی برخورده بودم. چالشی که هنوز هم درگیرش هستم. اما دلم قرص است که عالی پیش خواهد رفت. دلم قرص است نیرویی حمایتم میکند، هوایم را دارد. نیرویی که میگوید: نترس مهم نیست ده قدم جلوتر را نمیبینی، همین یک قدم پیش پایت را ببین و پیش برو. تو میتونی، تو از عهدهش برمیآی. نشانهها را دنبال کن.
سرم را برمیگردانم و رد صدا را دنبال میکنم اما میبینم کسی نیست.
خودم را میبینم در جمعِ غریبه-آشناهایی دوست داشتنی که دردی مشترک قلبهایمان را میفشارد و همزمان راه را برایمان روشن میکند.
و این بار نه فقط برای دورهمی جمع شده بودیم که داریم لایههای عمیقتر زندگی را درک میکنیم.




آخرین دیدگاهها