روز سختی داشتم. ساعت دو شب پسرم بستری شد در حالیکه من نمیدانستم. طلوع آفتاب که بیدار شدم و فهمیدم چنان خلایی در من ایجاد شد که با گذشت زمان گسترده و گستردهتر میشد.
شرایط طوری بود که نمیتوانستم بروم بیمارستان. کلاس آنلاینم را با میکروفن بسته شرکت کردم. احساس میکردم صدا ندارم، شاید هم میترسیدم به محض اینکه دهان باز کنم، بزنم زیر گریه! حال بحث کردن در مورد انیمه آن هم به زبان انگلیسی را نداشتم.
تمام روز به کارها رسیدگی کردم، آخرین کارم را نتوانستم کنسل کنم. فکر میکردم الان نشستن و طراحی کردن سختترین کار دنیا باشد ولی عجیب اینکه دو ساعت جدا شدم از حال بدیهام.
ولی بعد با شدت بیشتری پرتاب شدم به دنیای مهگرفتهی زیرپلکهام. آخر شب به فیلم پناه بردم شاید از آن درد بیوقفه که به زبان نمیآمد برهاندم. اما همان اوایل فیلم خوابم برده بود و عجیب اینکه بعد آن چرت احتمالا ده، دوازده دقیقهای چنان سبکی و بیپروایی را حس میکردم که فکر کردم کاش بیدار نشده بودم و طولانیتر حسش میکردم.
سردم شده بود. رسما داشتم میلرزیدم. بلند شدم. خانه را گرم کردم. و برگشتم به دنیای پیش از آن ده دقیقه! به دردی که زیرلایهی تمام کارهایم بود. به تنهایی عجیبی که چون گردی روی تک تک وسایل خانه نشسته!
امیدوارم این روزها زودتر تمام شوند.
تصویر:
و گاه چقدر شبیه “رهگذران بینام و نشان” وراتسلافیم!




آخرین دیدگاهها