تمام شب در خواب و بیداری روی سطح سفیدِ شیبدار و لیزی بودم که تا میخواستم به بالای سطح برسم، لیز میخوردم پایین.
و چقدر این شرایط با شرایط ذهنی این روزهایم تطابق دارد…
افکار و احساساتم مثل ماهی لیزی است که مدام از دستم سُر میخورد.
وقتی هیچ نقطه اتکایی پیدا نمیکنی، وقتی تا میخواهی به موقعیت پایدار ذهنی برسی، کله پا میشوی، باید کمی صبور باشی تا از این وضعیت گذرا خلاص شوی.
زمان به عقب برنمیگردد. از اتفاقهایی که افتادهاند هر چقدر هم دردناک بالاخره گذر کردهام. ولی سردرگمترین بخش ماجرا اینجاست که بخواهند همهی کابوسها و همهی آن جهنم سوزانی که از آن گذشتهام را محو کنند!
این محو شدن آنقدر غیرطبیعی و غیرواقعی است که بیشتر میترساندم تا آرامم کند.
اما حالا که این مطالب را اضافه میکنم خوشحالم که این تغییرات اتفاق افتاده، چرا که هر تغییر در جهت درک بیشتر یکدیگر، هر چقدر هم دیر، جهان را جای بهتر و امنتری میکند.
عکس: عباس کیارستمی




آخرین دیدگاهها