بسه دیگه دختر!

سال ۱۴۰۴ در کنار اتفاقات اجتماعی تلخ و بزرگی که داشتیم از جمله دو جنگ و اعتراضات دی ماه، متاسفانه درگیر گردن‌درد و دست درد شدید و دوره‌های فیزیوتراپی شدم و با فاصله کوتاهی انگشت دو دست شست پسرم اسیب دید، دو بار هم بواسطه سرماخوردگی و شرایط ریه بستری شد، شرایط پدرها هم هر روز سخت‌تر می‌شد.

با وجود همه‌ی این شرایط سخت همچنان بعد از هر دوره‌ی سخت، بلند می‌شدم و ادامه می‌دادم.

نقاشی، زبان، موسیقی و شعر و داستان.

امیدوار هم بودم. اما جنگ چهل روزه که حدود نیمه فروردین تمام شد. حس می‌کردم دیگر نایی برای بلند شدن چند باره ندارم. توان انهمه تلاش و تقلا و دوندگی را نداشتم. فعالیت‌ها را تا حد زیادی سبک کردم که هم متمرکزتر روی شعر و موسیقی باشم و هم فشار روحی و جسمی را مدیریت کنم. همان یک سوم باقیمانده‌ی فعالیت هم سنگینی می‌کرد ولی همچنان در مسیر بودم و این عالی بود.

 

به شکل خیلی اتفاقی و یک‌باره اوایل امسال به خودم آمدم که ” دیگه بسه دختر! تا کی دوندگی؟ تا کی سعی در جبران داری؟ نصف بیشتر زندگیت رفت! لااقل از سال ۸۸ به صورت جدی تلاش کردی و با وجود همه پستی و بلندی‌ها ادامه دادی. با این شرایطِ جامعه که مدام همه برنامه‌ها کنسل می‌شه و هر بار درگیر یه مسئله اجتماعی هستیم واقعا نمیشه خیلی جلو رفت و جز استرس و دلهره برات نداره. یه بار حتی به سرم زد سر کار برم ولی رفتن کار مساوی بود با رها کردن همه‌ی زحمت‌های چند سال اخیرم و حیف بود واقعا.”

ماندم و ادامه دادم.

هر چند حتی کمرنگ‌تر از زمان جنگ که به قول استادم آن زمان برای بقا سرپا بودم و حالا که اتش‌بس بود مثل سربازی که از جنگ برگشته به تیرهایی که خودم و دوست و اشنا و وطنم خورده بود می‌اندیشیدم و بی‌حس و کرخت بودم.

 

ولی آن رها کردن یکدفعه‌ای و رها کردن نتیجه و تن دادن به روندی که پیش رو است حتی اگر طول بکشد، حتی اگر اتفاق خاصی نیفتد، حتی اگر..‌. آرامش عجیبی به من داد. و بعد از سال‌ها از زیر فشار “دویدن، برای رسیدن” خلاص شدم.

 

پذیرش شرایط گاهی مقاومت تو را می‌شکند و فکر می‌کنی حالا هر کاری می‌کنی دیگر جز برای خودِ خودِ خودت نیست. گور پدر دنیا. تو که قید خیلی چیزها را زده بودی تا روزی در هنر به جایی برسی، حالا همان را هم رها کردی. نمی‌گویم حال خوبی بود اما گاهی به ته خط رسیدن هم بد نیست.

 

تلاشی بدون تشویش برای خوب نوشتن و خوب نواختن همین.

و تصمیم گرفتم تمام خودم را برای این هر دو بگذارم البته که در حد توان… و با وجود همه مسائل و مشکلات که کم هم نیستند. از دردهای جسمی گرفته که با ورزش سعی در کنترلشان دارم تا مسائل و مشکلاتی که بواسطه شرایط جامعه هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود و تاثیراتش بر زندگی خودت و دوست و آشنا و کشورت بیشتر می‌شود.

 

همین دیروز تا حد مرگ رفتم. اول فکر کردیم به خاطر شرایط روحی‌ بدنم بهم ریخته. بعد که عوارض بیشتر شد فکر کردیم شاید به خاطر تداخل  و مسمومیت است. نهایتا متوجه شدیم که دارو به بدنم نساخته و باید تا استببل شدن بدن صبر کنیم و بعد داروی دیگری بگیرم.

به جایی رسیده بودم که دیگر تحمل درد و ضعف جسمی را نداشتم! ولی زنده ماندم نه اینکه کار خارق‌العاده‌ای کرده باشم. نه. اما به خودم گفتم “جان به در بردی دختر! ادامه بده”.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *