دوید، یک نفس دوید آن هم با لبخند

به خیلی موقعیت‌ها نه گفتم این چندسال، حتی سراغ موقعیت‌های جدید نرفتم. نه از سر دل‌خوشی، نه از سر دل سیری. نه، راهم را عوض کرده بودم و می‌خواستم در مسیر جدید ببینم چه کاره‌ام، نمی‌خواستم به تحصیلاتم برگردم. می‌دانستم مسیر طولانی‌ست و باید صبور باشم. با شرایطی که ماه قبل پیش آمد، فکر کردم بالاخره به حالت متعادل‌تری رسیده‌ام اما هرگز تصور چنین شرایطی را نمی‌کردم.

خوشحالم که این سه هفته و حتی قبلتر متوجه اصل ماجرا نشدم. خوشحالم لااقل زمانی متوجه شدم که آبها از آسیاب گذشته بود. از دیروز عصر که متوجه شدم دراز به دراز افتاده‌ام. می‌دانم ممکن است اتفاق‌های خوشایندی هم در پیش باشد، اما در این لحظه‌ی خاص به خاطر شرایطم ناراحتم و نمی‌خواهم به هیچ چیز فکر کنم. باید تاب‌آوریم را بالاتر ببرم.

 

می‌خواهم مدتی تنها باشم، تنهای تنها.

تنها موریانه‌هایی که جسدم را لقمه لقمه خواهند کرد، به آنچه دیروز از سر گذراندم پی خواهند برد.

گله‌ای ندارم. راهم را ادامه می‌دهم.

من که اینهمه صبوری کرده‌ام.

چند سال دیگر هم…

 

 

بیشتر مسیر را آمده‌ام چیزی هم به پایان نمانده.

گاهی انگار همینکه به پایان برسی بُرد کرده‌ای.

ولی دست از تلاش برنمی‌دارم.

جمله‌ی روی سنگ قبر بوکوفسکی “زور نزن” است. البته که تمام عمرش را هم دوید. الان به تنها جمله‌ای که می‌توانم فکر کنم این است:

“دوید، یک نفس دوید!”

بالاخره جام آخر را سر خواهم کشید.

بالاخره جشن پایان را خواهم گرفت.

جام را بالا خواهم برد و فریاد خواهم زد:

کوتاه نیامدم دیدی!

 

گریه‌هام که تمام شد، اشک‌هام را که ریختم؛ شروع می‌کنم دوباره. و قوی‌تر ادامه خواهم داد. آن هم با لبخندی که تنها سلاح روزهای سختم است. باید به زندگی برگردم به شعر، داستان، دف، تنبک، کمانچه، نقاشی و زبان.

نمی‌گذارم هیچ اتفاق ناخوشایندی نگاهم را به زندگی و انسان‌ها عوض کند. همچنان بهترین‌ها را برای بقیه می‌خواهم و خودم هم تلاشم را چند برابر می‌کنم. می‌دانم “مسیر” حالم را خوب می‌کند مثل همیشه.

و از لابه‌لای تَرَک‌های عمیق وجودم

شعر خواهد جوشید!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *