“تو نمیدانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندهگیست!”
تو نمیدانی
در سوگ یک رؤیا هر لحظه
مُردن، نه،
جان کندن، چه زندهگیست!
تو نمیدانی
با دستهای بسته،
پاهای به زنجیر کشیده،
دهانی گِل گرفته،
چشمهایی به خون نشسته،
و سرخیِ سیلی روی گونه،
گوش سپردن به ضجههای آدمی
“که راه میرود
میافتد، برمیخیزد
برمیخیزد، برمیخیزد، میافتد
برمیخیزد، برمیخیزد
و به سرعتِ انفجارِ خون در نبض
گام برمیدارد”
چه دردیست!
تو نمیدانی
وقتی که درد، آری درد
یکه تاز است و
اندوه
نه دیگر اسبی گمشده در دشت
که گلهی اسبیست
گریخته از ضربان تند و یکنواختِ زمان.
و سوگ، نه بهای عشق
که آونگیست
میان بودن و نبودن،
شدن و نشدن،
رفتن و نرفتن،
جبر و اختیار
و مرگ و زندگی؛
نفس کشیدن، آری نفس کشیدن
دم،بازدم… دم، بازدم…
چقدر سخت است.
تو نمیدانی
گدایی کردنِ لقمهای امید
دردناکترین بخشِ آگاهیست!
و ماندن پشت درهای بسته
از بیهودهترین راههاست.
((با یاد احمد شاملو))
–
عاشق بندبازیست
که بر لبهی تیغ
راه میرود و خیال میبافد.
راه میرود و خیالش بر باد میرود.
راه میرود و رنج میکشد.
و از قطره، قطرهی خونش
بر زمین
شقایقی میروید
که گلبرگهایش را باد
به بوتهی خاری پیشکش میکند
که در خیال عشقیست آتشین!
تصویر: اثر هنری از robstrati@




آخرین دیدگاهها