این روزها مثل بندبازی روی بندی به نازکی یک تار مو راه میروم. همیشه با زبان فارسی خوانده و نوشتهام اما رسمالخط زبان کوردی را همین چند وقت پیش با کمک دوست عزیزی یاد گرفتم ولی برای خواندن یک پاراگراف از زبان مادریام باید کلی وقت صرف کنم!
این روزها مثل کودکی هستم که باید بین مادر و نامادریاش یکی را انتخاب کند و او میان دو راهی مانده. نمیتواند انتخاب کند. تمام خاطراتش از نامادریاش است، اما وجودش از مادر.
زبان فارسی مادرخواندهای مهربان بوده و هست برای من، هنوز هم بدون ترس و نگرانی از تلفظ اشتباه، ساعتها میتوانم حرف بزنم، کتاب بخوانم، با هر آهنگی همخوانی کنم. میتوانم بنویسم و راحت ویرایش کنم. تازگیها اما، عمیقترین و درونیترین نوشتههایم را به زبان کوردی مینویسم! کلماتی که تلفظ کردنشان برایم سخت است، حتی نمیدانم درست مینویسمشان یا نه، کلماتی که شاید یکبار هم پیش از این به زبان نیاوردهام ولی چنان میجوشد و جوشش آن چنان بیواسطه است که خودم حیرتزده میشوم.
این روزها زبان کوردی، من را با تمام زخمهایم در آغوش گرفته و نوازش میکند. بدون اینکه گِله کند، تا امروز کجا بودهام؟ و اینهمه سال چرا سراغی از او نگرفتهام؟
من اما در رقابتی بیپایان میان مادر و نامادریام، سرگردانم. رقابتی که گاه مادر میبرد، گاه نامادری، گاه هر سه در صلحی موقت به سر میبریم و گاه چون سه راس مثلثی هیچ کس از موضع خود کوتاه نمیآید و این دردناکترین زمان ممکن خواهد بود. زمانی که نه آنها به من تعلق دارند و نه من به آنها. زمانی که بیپناهترین، آوارهترین و سرگردانترین آدم روی کرهی زمین میشوم.
آنچه مسلم است هر دو از عزیزترینهای من هستند و میدانم که به کمک آنها به خودم نزدیکتر خواهم شد.
خوەزێو ئی دڵ بێقرارە
گڕێگ ئارام بکێدن
چارەێگ ئەڕای ئی دەرد بێدەرمانە بکێدن.
خوەزێو بشنەفی ئی هەمگە هاوار و کوتەڵ کو
ای خودا!
بەڵکەم دەردێگ دوا بکێدن.
خوەزێو لالاییێگ بخوەنید
شو تا شوەکی
تا خاۆ نازدار بتازێد
جوور کووەسواڕێگ
وە سەرێاڵ تا ئی کۊەێل نسارە
مەڕ باێد و بنیشێد
بان ئی چاوێلە تارە.
خوەزێو خودا!
بایدە خوار وەی تخت شاهی
ێە شوهکیان تا ئیواره
گڕێگ هەر دەم لە دەم بۊیم و
هەم ڕێ، هەم چارە،
ناو ئی خەزانە روزگارە.
یە چەس خودا، ئی ەهەمگە دەردە؟
هایدە کو؟
دەردت لە گیانم!
باو تا هەر دامانێگ گوڵ بچنیمن
کاسێگ خەم وی میانە ئەلچنیمن
١٤٠١/٦/٩




آخرین دیدگاهها