روی شاخههای درخت، نردهها، ماشین، دیوارها و کل حیاط برف نشسته. و این منظره شاید یکی از رویاییترین منظرههای ممکن باشد برای دختری که بعد از ماهها به خانهی پدری برگشته اما فقط از پشت پنجره عکسی میگیرد و برمیگردد روی مبلِ کنار بخاری مینشیند.
یک ساعتی است بیدارم، با وجود اینکه خانه گرم بود، زمین سرد بود و راحت نخوابیدم. با وجود اینکه خسته بودم ولی حرفهای آخر شب بابا ذهنم را بهم ریخت. هی غلت زدم و غلت زدم و غلت زدم دست آخر هم کلا بیخیال خوابیدن شدم. اینطور بگویم فقط یکی دو ساعت آن هم با حال بد و با کابوس خوابیدم.
چهار صبح است. خانهی پدری-مادری هستم. برای آمدن همین دو روز به اینجا کلی کار و برنامه را کنسل کردم، فکر کردم شاید دو روز پیششان باشم، همینکه حس کنم دو قدم آن طرفترم خوابیدهاند، راحت سرم را روی متکا بگذارم و بخوابم و فکر و خیال دست از سرم بردارد. فکر میکردم لااقل اینجا که کنارشان هستم دلنگرانیهام کمتر میشود، حتی شده در حد یکی دو شبانه روز.
اما هر بار که میآیم شرایط بدتر است. هر بار بین خانههای پدری بیشتر ماشین را گوشهای پارک میکنیم، بیشتر گریه میکنیم و بیشتر از دست دادن را لمس میکنیم. بعد که گریهها تمام شد میرویم سراغ آن یکی خانه آن هم با توپی از انرژی!
همیشه سعی میکنیم از لحظه لحظه بودن در کنارشان لذت ببریم با وجود همهی شرایطی که زمان به آنها تحمیل کرده. محو نگاهشان شویم، آنها را به آغوش بکشیم، دستهایشان را نوازش کنیم و عمق غمی که از ضعیف شدنهاشان حس میکنیم را بپذیریم و بدانیم که روزی به دنبال همین دست برای نوازش ضجه بزنیم، پس حالا که هستند قدردان باشیم.
در کنار این مسئله، هر بار که میآییم وقتی عمق تنهایی و ترس و دلهرههایشان را درک میکنیم، وقتی ضعف و ناتوانی جسمی و حتی ذهنیشان را میبینیم، وقتی عمقِ زودرنجیشان را لمس میکنیم، وقتی حداقل توقعشان را میبینیم که از برآورده کردنش عاجزیم، میفهمیم که در واقعیت هیچ کاری نکردیم، فکر و خیالمان هم به درد خودمان میخورد. اینکه با هزار ضرب و زور در شهری دور روی پای خودمان هم ایستادهایم هم شق القمر نکردهایم.
چند وقت پیش تعریف متفاوتی از خوشبختی شنیدم اینکه در مسیر زندگی با آدمهای خوب برخورد کنی، امروز میگویم در موقعیت سالهای اخیر زندگیام در کنار خانوادهی خوب، معلم خوب، همسایهی خوب و… اگر پدر و مادری پا به سن گذاشته داری و میتوانی کنارشان باشی و باعث قوت قلبشان باشی، طوریکه آب در دلشان تکان نخورد، خوشبختی.
میگویند وقتی در زمان درست، مکان درست باشی خوشبختی. ولی کدام مکان و زمان درست هستند کدام اشتباه؟ مگر اصلا معلوم است. اگر قرار بود اینجا باشم که یعنی در جا زده بودم، اگر رشد کرده و رفتهام و باز رشد کردهام دیگر نمیتوانم اینجا باشم و گویی همین درستترین حالت ممکن است. همینکه یاد بگیری قطعیتی وجود ندارد، خاطر جمعی وجود ندارد، همین است که هست. یاد بگیری همینطور ادامه بدهی با کشتیای که جایی به گِل نشسته! با عینکی که یک گوشهاش پریده! با …
گاهی نه راه پس داری، نه راه پیش.
کشتیای به گِل نشستهای!
و باید تقلا کنی با جزر و مد خودت را به مسیر برگردانی!
گاهی سرعت حرکت تو بیشتر میشود و سرعت حرکت عزیزانت همزمان کم و کمتر و فاصله بیشتر و بیشتر!
اما آنها زیبایی زندگی تو هستند حتی اگر بواسطهشان و برایشان ساعتها و روزها و هفتهها نگرانی بکشی، آنها برکت زندگی تو هستند حتی اگر امروز هستند و میدانی فردا روزی نخواهند بود. آنها آیندهی تو هستند که روزی عمق تنهاییشان را تو هم خواهی چشید. آنها دلخوشی تو هستند حتی الان که دلنگرانشان هستی، حتی بعدها که دلتنگشان میشوی. آنها خودِ خودِ عشقند، خودِ خودِ عشق.
پس همین دردها را هم با آنها خوب بچش.
درد تنهاییشان را، دلهرههایشان را.
حتی اینکه زندگی دست و پایت را بدجور بسته و نمیتوانی حداقل کار که سر زدن به آنهاست را روزانه انجام دهی.
از همهی اینها گذشته
مطمئنم که برگردیم آرامتر خواهیم بود.
خیلی آرامتر و طعم این دیدار تا مدتی زیرپوستمان میماند و سر پا نگهمان میدارد.




آخرین دیدگاهها