نمیگذشت لعنتی،
امروز…
نه توان و نه حوصلهی کاری را داشتم. مختصر کارهایی انجام دادم و بس. فضای مجازی هم تنها برای مدت کوتاهی میتواند سرگرم کننده باشد. بیشتر عذاب وجدان ناشی از اتلاف وقت خِرَت را میگیرد تا حسهای دیگر مثل یادگیری و …
امروز سخت گذشت.
دیدنِ این عکس اما لبخند روی لبهایم میآورد و کوفتگی و گلودرد را برای لحظهای هم شده از یادم میبرد. عکسی که عزیزی فرستاده و با هزاران عکس دیگر و حتی زیباتر فرق دارد، چون قابِ نگاه اوست. او آنجا بوده و موقعِ عکس گرفتن به ما فکر کرده است. برای همین عکسی است که این قدرت را دارد روی من تاثیر عمیقی بگذارد. برای همین سعی میکنم طراوت گلها، عطرشان، حتی خُنَکای نسیمی که با گلبرگها بازی میکند را با تمام وجودم حس کنم.
خوب یادم هست بچه که بودیم، روزهایی که مامان مریض بود یا جایی میرفت، مخصوصا اگر در غیابش مهمان میآمد، چقدر سخت میگذشت. هیچ چیز مثل روزهای دیگر نبود. هیچ غذایی مزهی دستپخت مامان را نداشت، هیچ کس بهتر از مامان از پسِ سکوت بعد از احوالپرسی مهمانها بر نمیآمد. تازه آن زمان بود که میفهمیدیم چه نعمتیست حضور مامان در خانه.
گاهی فکر میکنم، از کجا معلوم شاید مامان هم مثل الانِ من، جای خالی مادرش را حس میکرده آن روزها.
زمانی که دلت میخواهد بروی در قالب بچگیهایت و خودت را به دستهای مهربان مادر بسپاری که قطعا قدرتِ تحملِ درد در تو بیشتر میشود و زمان نقاهت کوتاهتر. زمانی که دلت میخواهد بوی غذایِ گرم، خانه را بردارد. و بوی حضور یک حامی، یک ناجی، یک مادر را با تمام وجود استشمام کنی. زمانی که میخواهی دست از قوی بودن بکشی، نقاب را زمین بگذاری و بیهیچ دلهره و دغدغهای خودت را به خواب بسپاری بلکه قوای از دست رفته را بازیابی.




آخرین دیدگاهها