حس ابزوردِ پایان

هشت روز از کنسرت می‌گذرد.

تمام مدت گریختم از حسی که می‌دانستم به زودی سراغم می‌آید. یکی دو روز اول که درگیر اتفاق عجیبی بودم که قبل از اجرا افتاد، بعد هم همچنان ذهنم را درگیر دلخوشی‌های کوچکی می‌کردم که طنابی شوند و به آن دست برسانم. در عین حال سعی می‌کردم به زندگی معمولم برگردم، کتاب شعرِ “شب آفریقایی نیست” را خواندم، فیلم فهرست شیندلر را دیدم، نشست چهارسوی شعر را شرکت کردم، سه داستان کوتاه از عشق‌نامه‌ی ایرانی خواندم، کارهای مربوط به نمایشگاه نقاشی را دنبال کردم، کلاس‌های همیشگیم را شرکت کردم، ولی هنوز به روتین زندگی برنگشته‌م چرا که لابه‌لای این فعالیت‌ها خیلی وقتم هدر می‌رود. و با جان و دل زمان ندزدیدم برای فهم بیشتر، درک عمیق‌تر و بیشتر با مواجه‌ی بیشترم با کتاب‌ها و فیلم‌ها و…

 

امروز اما با چنان حال بدی بیدار شدم که نگو. بالاخره مواجه شدم با دنیای ابزودِ بعد از یک دوندگی و تلاش و هدف کوتاه مدت ولی مهمِ به سرانجام رسیده!

با اینکه باید تابلو نقاشی‌ها را برج میلاد ببرم و فردا افتتاحیه نمایشگاه است ولی تنها چیزی که در خودم احساس می‌کنم شور و شوق است.

 

تجربه‌م در این دو اتفاق مهم و نزدیک به هم، کنسرت و نمایشگاه، را می‌توانم اینطوری بنویسم. انتشار خبر وقوع هر اتفاق مهمی در فضای مجازی بخشی از شور و شوق آدم را از بین می‌برد. بعد از آنکه آن رویداد مهم رخ داد، اولین اتفاقی که رخ می‌دهد این است که تو ناچاری از روتین فشرده‌ و کوتاه مدتت دور شوی و به زندگی معمول برگردی، و نقطه‌ی انفصال همین جاست.

زمانیکه درگیر حسی ابزورد می‌شوی که باید هر چه زودتر از آن بگریزی و این بار نه با طنابی پوسیده بلکه با برگشتی قاطعانه به فعالیت‌هات.

در غیراینصورت این حس مثل مردابی تو را می‌بلعد. و باید ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها در آن دست و پا بزنی.

جالب اینکه حالم نسبت به قبل از نوشتن این مطلب خیلی بهتر است!

البته که نوشتن آبی‌ست بر آتش معمولا ولی انگار امروز سریع‌تر از هر زمانی اتفاق افتاد!

 

تصویر و اثر هنری از میرزا احمد

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *