بدون تعارف بگویم از اینکه کلهی سحر بیدار شوم و بزنم بیرون، حتی برای تفریح، بیزارم. نمیفهمم این حجم از شتابزدگی را، آن هم در روزِ تعطیل که باید خستگی و کلافگی یک هفته را از تن و بدنت دور کنی.
از جایی که رفته بودیم بگویم که بسیار زیبا و در ارتفاعات بود. همان اول صبح ابرها آسمان را تصاحب کردند، هوا کمی سرد شد و چند دقیقهای باران بارید. بعد آرام آرام خورشید رویی نمایان کرد و من به در و دیوارهای چوبی آلاچقی نگاه میکردم که در همان چند لحظه بارش از چند جا چکه کرد و مجبور شدیم لیوان یک بار مصرف زیر قطرههای باران بگذاریم! فکر کردم اولین بار سال ٩٦ یا نهایتا ٩٧ آنجا رفته بودیم، اما از آن زمان آلاچیقها نه تنها هنوز کامل نشده بودند، بلکه همان آلاچیقهای نصفه کاره هم رو به ویرانی گذاشته بودند!
و باز فکر کردم کاش از پانزده تا بیست آلاچیق، لااقل دو تا را تکمیل شده تحویل داده بودند.
آلاچیقی که ما در آن ساکن بودیم رسما در حال فروپاشی بود، چوبها از پایین نمزده بودند، اندازهی بیست سانتیمتر زیرِ در باز بود، یک ردیف کامل از کف- نزدیک ورودی- هنوز موزایک نشده بود، موزاییکهای مرکز آلاچیق هم دچار فرورفتگی شده بودند، بعضی پنجرهها را نمیشد کامل قفل کرد، در هم چفت و بست درست و حسابی نداشت و با کمک تخته سنگهایی که دم در، در فرورفتگیِ موزاییک نشده قرار داده بودند، در را بسته نگه میداشتیم، چند سیم و کابل سیاه و آبی رنگ بدون در نظر گرفتن خطرهای احتمالی هم در جعبهی کوچکی رها شده بودند. خلاصه ما بارها رفته بودیم و هر بار فکر کرده بودیم که سری بعد که برویم تکمیل خواهند شد. اما گویا کار احداث این آلاچیقها که در یکی از ارگانهای مهم هم هست، هرگز پایان نخواهد یافت. نمیخواهم وارد چون و چرای این مقوله شوم که همه از آن باخبریم. اما فکر کردم چه نماد خوبی است از وضعیت کنونی جامعهی ما در اِشلی بزرگتر و شرایط تک تک ما در اِشلی کوچکتر. گویی آیینهایست تمام قد در برابرمان. چرا که ما هم در مقاطعی از زندگی همین اندازه عملکردمان ضعیف است. و من فکر میکنم شاید با یک گل بهار نشود اما وقتی تک تک ما مسائلی را رعایت کنیم، نهایتا بهاری را هم رقم نزنیم، لااقل ایرانی زیباتر خواهیم داشت.
جالب اینکه در غیاب ما پرندهای آمده بود و کیک روی میز را نوک زده بود! و آشغالهای داخل کیسه را هم ریخته بود. و کی است که پرنده را مقصر بداند.
مرا هم که میشناسید، خدا نکند بیکار باشم و افکار امانم را نبریده باشند. در چنین مواقعی ذهنم میشود همین آلاچیقی که پرندهای به راحتی تو میآید و مورچهها دور آشغالها جمع میشوند و پروانهای سفید رنگ با نقش و نگار ظریف سیاهرنگ میآید و با انواع و اقسام حشرات میرود. مسائل آمدند و رفتند و در راس آنها دل کندنها بود و…
هیچ جوری ذهنم آرام نمیشد تا اینکه در راه برگشت جملهی رویِ بیلبردی نظرم را جلب کرد. حتی متوجه نشدم چه کالایی را تبلیغ میکرد. جمله به شکل زیر بود:
((پرستویی که مقصد را در کوچ میبیند از ویرانی لانهاش نمیهراسد. ))
به محض برگشتن جمله در گوگل سرچ کردم و اسم سید مرتضی آوینی بالا آمد.
اگر مقصد پرواز است
قفس ویران بهتر
پرستویی که مقصد را در کوچ میبیند
از ویرانی لانهاش نمیهراسد.
و چقدر این رها کردنها متفاوت هستند! رها کردنی از سر بیمسئولیتی و رها کردنی برای پرواز، گاه حتی از سر اضطرار!
عکس را همانجا گرفتم.




آخرین دیدگاهها