و بالاخره
بغض آسمان ترکید!
در اوج خوشی صحبتی مرا به فضای آخرین زمین خوردنم برد.
انگار کزالهی زخمی را ناخواسته کنده باشی. چقدر نیاز داشتم به شنیدن جملهای که خودم داشتم میگفتم!
فکر کردم پشت همهی نقابِ قوی بودنها، امیدها، شک و تردیدها و ادامهدادنها، کودک معصوم و آسیبپذیری گوشهای کز کرده که گاه حتی نمیتوانی دستی روی سرش بکشی.
باید صبورانه فرصت خلق کنی برایش.
تا روزی به آغوشش بکشی.
عکاس: ناشناس




آخرین دیدگاهها