اگر پسرم نگفته بود کلاس دارم، جا مانده بودیم. گاهی تنها ساعت مفید روزم همان اول صبح است و بس. آنقدر درگیر کارم بودم که گذشت زمان را متوجه نشده بودم. بدون صبحانه زدیم بیرون. پسرم را کلاسی گذاشتم و بعد کلاس دیگری. هیچ کدام هم طوری نبودند که برگردم منزل. باید همان حوالی میماندم. برگشتنی ماشین جلوی آفتاب افتاده بود و کورهی آتش شده بود.
میدانستم خبر از دستکش توی داشبورد ماشین نیست، دو دستمال کلینیکس برداشتم و روی فرمان گذاشتم و راه افتادیم.
بین راه به پسرم آب میوه و بسکویت دادم که آرایشگاه ببرمش. آنقدر آرایشگاه رفتنش عقب افتاده بود که گفتم از آسمان سنگ ببارد هم، باید ببرمش.
سر ظهر شده بود، خیابانهای اطراف آرایشگاه جای پارک نبود، تا انتهای خیابان رفتیم و دریغ از جا پارکی. اگر هم بود، ماشینهای پشت سر امان نمیدادند. خیابان یک طرفه بود و باریک. مجبور شدم دور بزنم. برای بار دوم باز آرایشگاه را رد کردیم. ناچار شدم پسرم را پیاده کنم و بعد که پارک کردم بهش سر بزنم.
پسرم پیاده شد. خیابان خلوت شده بود و لااقل ماشینی پشت سرم نبود که تا نیش ترمز بگیرم، دست روی بوق بگذارد. همانطور که از خیابان پایین میآمدم، جا پارکی جلوی مغازهای که بسته بود دیدم، ماشینی پشت سرم نبود و با خیال راحت سمت مغازه که سمت چپ خیابان بود رفتم. با اختلاف چند ثانیه مردی موتورسوار هم رسید از طرف مقابل و سریع روبرویم ایستاد.
وقتی متوجه شد میخواهم پارک کنم، با عصبانیت داد زد: اول چراغ میزنن بعد پارک میکنن، تا آدم بدونه میخوای پارک کنی. حداقل یاد بگیر.
از عصبانیتش متحیر شده بودم. ما همیشه در شرایط نرمالی نیستیم که نرمالترین رفتار ممکن را داشته باشیم. بعد هم آنقدر سریع گذشت که من نتوانستم از ایشان خواهش کنم یا حتی تشکر کنم که دو قدم بالاتر یا پایینتر نگه دارند. در واقع امان نداده بود اینطوری بگویم.
رفت بیست متر جلوتر ایستاد. خیلی دوست داشتم تا نرفته بروم و باهاش صحبت کنم. اما خیلی سریع رفت. گاهی هم فکر میکنم شاید بهتر شد که رفت. گاهی باید رها کرد…
از وقتی راجع به خطاهای شناختی شنیدم خیلی به این مسئله دقت میکنم. بله خیلی وقتها ماشینی از لاین وسط یکدفعه چراغ میزند و میخواهد از خروجی خارج شود. فکر میکنم ای بابا، خواب بودی مگه.
اما برای خودم پیش آمده، تابلو را ندیدهام قبل از خروجی، یا حتی زمانی که خواستم تغییر لاین بدهم اجازه نداده بودند. از ترس گم نشدن در اتوبانها ناچار شده بودم با سماجت از خروجی خارج شوم.
آن لحظه از نظر خودم قابل توجیح بود ولی قطعا بهترین حرفی که رانندههای پشت سرم زدهاند این بوده که ای بابا مگه خواب بودی؟
ما خطاهای خودمان را استثنا و بر اساس ضرورت میبینیم و خطاهای دیگران را به خاطر عدم درک و شعورشان!
او خلاف آمده بود و من راهنما نزده بودم. هر دو به نوعی بیتوجهیهای خودمان را داشته بودیم. با این تفاوت که من فکر کردم همانگونه که داغی صندلی و فرمان و گرمای سر ظهر و خستگی و بچهای کلافه از گرما، من را بیقرار کرده، او هم شاید مشکلاتی داشته.
اینها را نمینویسم که هر ناهنجاری را توجیه کنیم. اما در کنار احترامی که به قانون میگذاریم، همدیگر را ببینیم. فقط کافیست در جامعهای که در حال انفجار است از خشم و نارضایتی، بیشتر کنار هم باشیم.
ما فقط خودمان را داریم.
آلبرت الیس میگوید:
آدمها رفتار نادرست دیگران را به شخصیت آنها و رفتار نادرست خود را به شرایطِ اجتنابناپذیر نسبت میدهند.




آخرین دیدگاهها