بازگشتی به گذشته از جنس نور!
این چند روز فکر کردم مگر یک مسئله چند بُعد ممکن است داشته باشد که هر بار آن را طوری ببینی و هر بار احساسی را در تو برانگیزد؟! از حس غم و درد و انزجار گرفته تا محبت و دلتنگی، حتی فرار از حسِ ترحم و دلسوزی!
بیشتر که فکر میکنم سختگیرانهترین، دردناکترین و ناتورالیستترین احساس را دیروز عصر داشتم!
با خودم گفتم: که چی بشه؟ مگه زمان به عقب برمیگرده؟ مگه اعتمادی که از کف رفت، برمیگرده؟ اصلا مگه ما همان آدمهای دیروزیم؟
نوشداروی بعد از مرگ سهراب است که گفتن بعضی چیزها، شیونِ بعد از ممات است!
دیر شده، خیلی دیر، دیرتر از آنچه باید.
و هیچ “تری” خوب نیست، میخواهد زودتر باشد یا دیرتر، کمتر یا بیشتر، کندتر یا سریعتر، گرمتر یا سردتر، بالاتر یا پایینتر، روشنتر یا تاریکتر، سیاهتر یا سفیدتر.
حتی این سختگیرانهترین، دردناکترین و ناتورالیستترین بخش ماجرا!
که قطعا هر حرکت مثبتی التیامی است بر ناراحتیها و در بُعدی وسیعتر امیدواری که هیچ اعتمادی به واسطهی هیچ استدلالی از بین نرود دیگر.
و در پایان اینکه سخت نگیریم.
در پسِ همهی اتفاقهای ناخوشایند هنوز هم میتوان زیباییهایی به خاطر آورد و برایشان شکرگزار بود و فکر کرد که همهی آن وقایع در جهت ارتقاء بخشهایی از وجودمان لازم بوده بیشک.
میگویند: فردا، صفحهای سفید از دفتری ٣٦٥ روزی است، پس خوب بنویسش.
ذهنم کمی شلوغ است ولی میدانم همینکه دوباره به روتین زندگی برگردم همه چیز بهتر میشود. لازم بود این تعطیلات و در کل و با وجود درگیری فکری زیادی که داشتم، خستگیام در رفت. و باید به صفحهای که قرار است بنویسم فکر میکنم.
تصویر: دوقلوهایی که دلم را بردند
چند روز پیش!




آخرین دیدگاهها