امروز خیلی اتفاقی و بدون هیچ برنامهریزی قبلیای کتابخانه را مرتب کردم. کاری که هم آگاهانه، هم ناآگاهانه ازش فراری بودم. کتابها را مرتب کردم از کتابهای عامهپسند گرفته تا کتابهای عرفانی، روانشناسی زرد یا علمی، فلسفی، نظریههای ادبی، داستان، شعر و جستار.
هر کتاب مرا به دورهای از زندگی میبرد. پیشانی نوشتهای روی کتابها گاهی لبخندی بر لبهایم مینشاندند و گاه آهی.
اما همینکه بعد از چند سال بالاخره با حال بهتری کتابخانه را مرتب میکردم و همهی کتابها را یکجا میگذاشتم، به نظرم زمان کار خودش را کرده بود. مدتها بود کتابهای جدیدی که میگرفتم و بیشتر شعر و جستار بودند در قفسهی دیگری نگهداری میشدند.
حیف که به خاطر کمبود طبقههای کتابخانه ناچار شدم کتابها در دو ردیف بچینم. طوری که ردیف دوم درست جلوی ردیف اول قرار میگرفت. ولی نهایتا از پراکندگی قبلی در آمدند.
سعی کردم تا حد ممکن قفسهی شعر، داستان ترجمه، داستان ایران و کرمانشاه، نظریههای ادبی، جستار، کتابهای فلسفی و روانشناسی، ادبیات کلاسیک و ادبیات عامهپسند و… مجزا باشند. هر چند که گاه باید چشمپوشی میکردم از این مقوله به خاطر کمبود جا.
خیلی دلم گرفت وقتی شنیدم که گفت: چه فرقی داره کجا باشن کتابها، همینطوری بچینشون.
او نمیدانست قفسهای ادبیات ترجمه است و قفسهای ادبیات داستانی معاصر ایران، قفسهای کتابهای متفرقه مثل جستار و فلسفه و روانشناسی و قفسهای شعر ایران و جهان، قفسهای شعر کلاسیک ایران و قفسهای کتابهای نویسندههای کتاب اولی است که برای حمایت خریداری شدهاند.
نمیدانست کتابهای یک نویسنده کنار هم گذاشته شدهاند، نمیدانست آنها را که دوستتر دارم جلو چشمتر گذاشتهام. نمیدانست آنها بخشی از وجودم هستند، و بیشتر از هر کسی میشناسمشان. نمیدانست هر کدام کجا و در چه شرایط روحیای خریده و در چه شرایطی خواندهام، تنها خواندهام یا جمعخوانی شده است. حتی نمیدانست چرا کتابی را سالهاست خریدهام ولی هنوز یک صفحهاش را نخواندهام و نخواندن این کتاب با نخواندن آن دیگری دلیل متفاوتی دارد.
یکی را نخواندهام ولی در لیست مطالعاتیام است، یکی را نخواندهام اما منتظرم جرقهای برای خواندنش زده شود، یکی را نخواندهام چون توان مواجه و رویارویی با آن موضوع را ندارم هنوز!
میترسم بهمم بریزد، ویرانم کند. باید در شرایط روحی خوبی بخوانمش که جا برای ویران شدن و توان برای ساختن آجر به آجرم را داشته باشم.
و آنجا بود که فهمیدم صاحب گنجی هستم که کمتر کسی نگینِ برلیان آن را میبیند!
و فهمیدم چقدر این گنج شخصی است و برخلاف گذشته که نمیتوانستم از آنها دل بکنم این روزها فکر میکنم من بهرهام را از آنها بردهام، آنها بخشی از وجود و شخصیت من شدهاند و گنج واقعی همین است.
با اینکه نشد روی هر طبقه اتیکتِ دستهبندی کتابها را بزنم که کاملا سلیقهای و متناسب با فضای کتابخانهام است و از طرفی کتابخانه زیادی شلوغ به نظر میرسد، اما دوستش دارم. و میدانم هر کتاب سر زمانی که باید مرا فرا میخواند.
به همین دلیل است که برعکس گذشته، نگران کتابهای خوانده نشده نیستم.
و جالب سیر مطالعاتیام بود، سلیقه و علاقهام که هر دوره امضای خودش را داشت. در قفسههای بالایی کتاب عامهپسندی دیدم که با اطمینان گفتم این رو قطعا بهم کادو دادهاند. اما کتاب را که باز کردم و صفحهی اولش را خواندم دیدم برای خودم هدیه گرفته بودم!
خلاصه اینکه همینقدر گاهی از گذشته و افکار و اعتقاداتمان دور شدهایم و میشویم.
عکس از گوگل




آخرین دیدگاهها