١.کاش میشد
غمهایمان را در کیسهای میریختیم
هرشب وُ
دم در میگذاشتیم
تا کسی میآمد،
آنها را جمع میکرد وُ
با خود میبرد
به جایی دور، خیلی دور.
٢.تنها هستم
چون کوهی که هر بار
تکهای از آن کنده میشود وُ
به سمت درهای تاریک و عمیق
پیش میرود
و فریادش گوش فلک را پر میکند.
٣.بهار دروغی بود
که درخت هر شب
به شاخههای خشک شدهاش میگفت
درختی که مدتها بود
خنکی آبی را در ریشههایش حس نمیکرد
و صدای تبر
بر تاریکی شبهایش سایه انداخته بود وُ
امتداد تنهاییاش را برقآسا
قطع میکرد.
٤.عجیب نیست
که همهی تاسها عدد سه میآیند؟
ساعت همیشه سه است؟
و زنی هرروز
سه بار ازمن بیرون میزند؟
هر بار ساعتش را
روی میز، کمی پایینتر از لبخندی که به آینه آویختهام
جا میگذارد،
لبهی پنجره میایستد،
دستهایش را بازمیکند
و به آغوش زمین پناه میبرد!
و من هر بار باید بروم و
تکههایش را از زمین جمع کنم
و به خانه بیاورم.
٥.سلاخی شده بود
عشق را میگویم
ناگهان از آسمان
قطره
قطره
قطره
خون چکید.
٦.و اندوه یکی از ما شده بود
آنقدر که
پدر میخواست برایش شناسنامه بگیرد
مادر شال و کلاهی توسی رنگ برایش بافت
و من لباسهای همیشه چروکش را اتو میکردم
روزها گذشت
اندوه با ما ماند
برای پدر که پیر شده بود
بلند بلند روزنامه میخواند
گلهای نخلِ مردابِ مادر را آب میداد وُ
برای من
سبدی از شعر میآورد
بعد آرام آرام میرفت و
به آغوش روشنایی میپیوست.
٭و عشق سیب کالی بود
که پای درختی افتاده
و هرکس از آنجا میگذشت
لگدی به آن میزد!
٭و اندوه
ترانهای کُردی شده بود
بر لبهای مادر
نگاهی گریزان، در چشمهای پدر
و واژههایی پراکنده و خیس
در تنهایی من.
مدتها بود
اندوه با ما یکی شده بود.
و روزمرگیهایمان را به رنگ خودش در آورده بود.
بغلش کردم و
پا به فرار گذاشتم
چرا که من با دردهای خودم مانوسترم
تا دردِ دیگران!
٧.دیوانهای در من هست
که هر شب تا صبح رویا میبافد
بیآنکه بداند
زندگی همزمان دارد آن را می شکافد
کی گفته بود
دیوانگی هم عالمی دارد
سیزیف؟!
٭از زندگیام
فقط رویایی مانده است
که مرزی ست میان بودن و نبودنم
خطی با انحنایی تیز
که فریادم را در خود حل کرده است.
تنها رویا میتواند
روحی بدمد در کالبد زندگیام.
رویاها همچون یالهای اسبی هستند
که روح تاختن را زندگی میکند.
٨.هر بار که دلم میشکند
خردههایش را برمیدارم و
توی باغچه میکارم
و با اشکهایم سیرابش میکنم
سرخی گلهای رز از دل من است و
عطرش از امید به التیام.
٩.تمام زندگی همین بود
آمدیم
دل باختیم
دل کندیم
رفتیم.
١٠.گاهی باید
دستهایی که دارند متلاشی میشوند
پاهایی که دارند تکه تکه میشوند
و جسمی که
رو به فروپاشی است را
به حال خودشان رها کنی
و خودت را
به خیالی دورو خیس بسپاری
تا ذره ذره ذره
در نم گوشهی دیوار
ناپدید شوی.
و بزرگترین رویا
شاید امدن مرگ است در نیمه شبی آرام
از لای پنجرهای نیمه باز
و گرفتن بوسهای ابدی
از لبهای سرخش
و یکی شدن با او
تا از میان رفتن مرز تنهایتان است.
١١.زندگی همه درد شده بود
این را جنگلی میگفت
که درختهایش همه
داربستهایی شده بودند
تا عشق، دوست داشتن و اعتماد را
به صلیب بکشند!
٭دردها
حفرههایی هستند
به سوی تاریکی غلیظ شدهای
که از گذشتهمان میگذرند و
پر از ستارههایی هستند چشمکزن!
١٢.دستهایم را دراز میکنم
و در تاریکی فرو میبرم
انگار که در خلا باشند
چیزی را لمس نمیکنند
به (هیچ) چنگ میزنم
و فکر میکنم که
چون پیچکی به دورم میپیچد
میپیچد و
میپیچد و
و همه چیز در نهایت سفید میشود.
١٣.و زندگی
جان کندنی بیپایان شده است؟
دستهایمان هر روز خالی تر میشود و
روزنههای امید کوچکتر وُ کوچکتر
کندند پرهایمان را یکی یکی
و دوختند بالهای پروازمان را به هم
ولی ما هنوز امیدواریم.
آنها نمیداند
که آرزوهایمان در فضای میانستارهای شناورند
و ممکن است روزی
با بارش شهابی به حقیقت بپیوندند.
١٤.به ما که میرسد
کلاهش را برمیدارد
تنهایی
آنقدر که او را زیستهایم و
نزدیکترین یار بوده است به ما!
تنهایی
مثل اسفنجی همهی دردها را به خود میکشد
ورم میکند
و از جایی به بعد
نه دردی جذب میشود
نه احساسی باقی میماند
و آنجا لحظهی مرگ توست.
٭تنهایی
سلول انفرادیست
با حجمی سیال
گاه آنقدر کوچک میشود
که نفس آدم میگیرد
و گاه آنقدر بزرگ میشود
که تنهاییات چند برابر میشود!
١٥.چگونه میتوان راحت خوابید
وقتی که رویاها را از شب ربودهاند
و تنها روشنایی آن ظلمت
کرم شبتابیست
که راه خانه را گم کرده است؟
١٦.درد
چون ماری افتاده در سیاهچالی
اسیر شده است
در دایرهی چشمانم
نه توان تحملیست
نه راه گریزی
کاش
پایان مییافتند دردها!
٭درد در من
گلولهی برفیست
که غلتزنان پایین میآید از کوه و
بزرگ و بزرگترمیشود
و سرانجام در قعر دره
از هم فرو میپاشد.
گاهی هم
خاطرهایست از روزی
که هرگز اتفاق نیفتاد!
٭دردهایم را
از روی شانههایم تکاندم
از مردمک چشمهایم در آوردم
خارهایش را از دست و پاهام بیرون کشیدم وُ
در رودخانه انداختم
من اما
هنوز سبک نشدهام!
١٧.دنیا را چه شده است
این روزها
اینگونه که مرگ زندگی را میبلعد؟!
و ما چون غریقی
خسته از دست و پا زدنها
سپردهایم خود را به تخته پارهای
در دریایی آزاد!
و مرگ
خودِ خود زندگی شده است
آنقدر که ما هر لحظه
مرگ را زندگی می کنیم.
١٨.و گذشت زمان
چیزی نیست جز
پیراهنهایی که مدام بزرگ و بزرگتر میشوند و
استخوانهایی که کوچک و کوچکتر
و چروکهایی که عمیقتر
گذشت زمان
چیزی نیست جز
نفس نفس زدنها
بستههای قرص کنار تخت
عینکهای روی کتابی قطور و
دردهایی همراه و
چشمهایی همیشه منتظر
برای دیدن فرزندانشان.
١٩.هر چقدر
سکوتم را
جا میدهم میان آهنگ زندگی
نتهای سیاهش را
چنگ و دو لاچنگش را میچینم وُ
جنون نهفته در آنها را
پخش میکنم لای لالاییهایم
خوابش نمیبرد شب!
٭٭٭
١.قسم به چشمهای تو
به مژِگانت
و به گلواژههایی که از نگاه تو
بر لبهای من جاری میشود
دلارامترینی.
٢.جوانه زدهاند انگشتهایم
وقتی که تو باران شدی وُ
قطره قطره باریدی.
٣.روی ساحل نوشتم
دوستت دارم
موجی آمد و
حرفهای اسمت را با خود برد
دریا شورتر شد.
٤.عروسکهای کاغذی بودیم
برای خدایی که
خودش را بازنشسته کرده بود قبل از آمدنمان
و ما سرگردان در سیارهای خاکی
کاری نداشتیم
جز چنگ انداختن به صورتهای همدیگر.
و ما محصور بودیم
و مشتهایمان از بس به درهای بسته کوبیده بود
به رنگ در در آمد!
و با دوست داشتنهایمان
سلول انفرادیای ساختیم از دنیا
که میلههایش از جنس دلتنگی بود
به تاریکی شبهای بییار
و به نمناکی درختهای پاییزی.
٥.وقتی نگاه تو را کلاغی دزدید
خیال پروازت را کبکی
نوازش دستهایت را گربهای.
به گلهای آفتابگردان نگاه کن
آنها هنوز
به برآمدن خورشید ایمان دارند وُ
به جاذبهی عشق.
٦.غم، در نگاهت جاریست
و ای کاش
من هم غمی بودم
تا جاری میشدم
در آبشار نگاهت
چون ماهی کوچکی
که طعم ساحل شنی را میچشد
برای اولین و آخرین بار.
٧.در دستهایت
خاطرهها آب میشوند
و من چون ماهی گلی کوچکی
به عمق دستهایت شیرجه میزنم
و غرق در بیکرانش نفس میکشم!
٨.هر روز لبریز میشوم از تو
بعد خالی
دوباره لبریز، دوباره خالی
نمیدانم
دعای خیر مادر است این عشق
یا نفرین ابدی او؟
٩.سفر کردنم به تو
آغاز رهایی من است از خود
میدانی
بادها را هیچ مرزی
به اسارت نمیگیرد؟
١٠.روح آشفتهی من روزهاست
که چون خرگوش سفیدی
به چشمهی چشمهای تو رسیده
انعکاس تصویرش را در تو دیده
و چنان شوقی در او تنیده
که بیآنکه لبی به آب بزند
سیراب گشته.
١١.گِرد خود دیوار میسازم
حریری از راز میسازم
بر لبم گلخندهای از صدایی طناز میسازم
بس که زیباست دلدادگی
دلبری از مهتاب میسازم.
١٢.اندوه بزرگیست
زیستنِ تو پشتِ پلکهای خیس من
و نگاه گرم تو
به پرندهای که از لب دیوار پرید
و در سایهی شاخسار گم شد.
١٣.تن تو دریایی از خشم است
تن تو شکوه یک غم،
بهار دل رحم است.
٭روزهاست که
با غمِ نهفته در چشمهایت
با خون دویده در رگهایت
مینویسم
ای زن!
٭و ما هر روز غرق میشویم
میسوزیم
و ما هر روز سرهایمان بریده میشود
به دار آویخته میشویم
سنگسار میشویم
فقط چون
زنیم!
١٤.دیوارها از پنجرهها گریختهاند
پنجرهها از درختها
درختها از کوچهباغها
کوچهباغها از دستهای ما
که همیشهی خدا دراز بودند
برای چیدن دانهای سیب!
١٥.آنقدر دستهایم را به تو سپردهام
و قلبم را سر راهت قربانی کردهام
که دیگر هیچ بارانی
رد خون را از تنم پاک نخواهد کرد
و هیچ دادگاهی مرا تبرئه نخواهد کرد.
١٦.چشمهایت
شبی را به دنبال میآورند ابدی
که هیچ ابری در آن نمیبارد
و بارش شهابی
سنگسار بیرحمانهی زمینی است
که سالهاست
محکوم به چرخش به دور خود و
گردش دور خورشید است
زمینی که
که جرمش سرپیچی از قانون جاذبه و
پرتاب سیب به ژرفترین نقطهی شب بود
جایی که عشق برای همیشه
ستارهای شد
زنده به گور در اعماق کهکشان!
١٧.به تونل زمان که وارد شدیم
دوست داشتنهایمان را
در فشار انگشتهای هم حس میکردیم
بیرون که آمدیم
انقدر با هم غریبه بودیم
که دستهایمان در دست هم نبود
حتی به هم نگاه هم نمیکردیم.
١٨.شب
سیاهیاش را از چشمهای تو گرفته است
و روز
سرکشیاش را
من اما
سوار بر اسبم تا دل سیاهی شب میتازم
و عطر گلهای بابونه را که
لابهلای یالهای اسبم میپیچید
زندگی میکنم.
١٩.هر چقدر
سکوتم را
جا میدهم میان آهنگ زندگی
نتهای سیاهش را
چنگ و دو لاچنگش را میچینم وُ
جنون نهفته در آنها را
پخش میکنم لای لالاییهایم
خوابش نمیبرد شب!
٢٠.سرزمین عجیبیست
عشق!
٭٭٭
١.ساحل برای ماهیها
فریبیست
همچون سراب برای ما در دل کویر
شاید هم
کابوسِ ماهیهاست
همانطور که دریا کابوس ما.
جنازههای همهی ما اما
در ساحل
آفتاب خواهند گرفت!
٢.تنها دریا میتواند
جسد اسیرانش را به ساحل برگرداند
روحهایشان را اما
به اسارت بگیرد.
صدای موجهای آب
شاید همان فریاد شبانهروز آدمهاییست
که به دریا زدهاند
بیآنکه بخواهند برگردند!
٣.رودخانهای
که راهی به دریا ندارد
رویاهایش را به سنگهای بسترش
دخیل میبندد
دلتنگیهایش را
به خزههای سبز رنگش گره میزند و
نگاهش را به ابرهای پاره پارهی آسمان.
و تمام شبانه روز را
به سیلی فکر میکند
که او را به معشوقش برساند
چه اهمیتی دارد غرق شدن!
٤.بیا به صدای دارکوبی گوش کنیم
که در قلب درختی تنومند لانه میسازد
درختی که
با سایهاش ما را از گرما میرهاند
و با آتشی
که در روح شاخههای خشکش نهفته است
از سرما.
بیا ماهیها را به دریا برگردانیم
پرندههای قفس را به آسمان
شاخهای گوزن روی دیوار را به جنگل و
موشهای آزمایشگاه را به دل دیوارها
بیا سوزنهای تهگرد را
از کمر پروانهها و سنجاقکها بیرون بکشیم
و مارها را
از بطریهای الکل در بیاوریم
تا جهان
دوباره نفسی تازه کند.
بیا
همهی قلهها را فتح کنیم
همهی دشتها را زیرپا بگذاریم
زمستان را جا بگذاریم
تا به بهار برسیم
بیا
فقط از بهار بگوییم
فقط از بهار بنویسیم.
٥.و ماهی ها
چسب زخمی شدند
بر ترکهای بستر خشک رودخانه
و آنقدر منتظر ماندند وُ
منتظر ماندند
تا آب دریا به رودخانه بازگردد!
صدای مرغهای دریایی این بار
در بستر رودخانه بپیچد
و لاکپشتهایی که
تخمهایشان را در خشکی بیپایان رودخانه
به امان خدا رها کرده بودند
بازگردند.
مگر چقدر زمان لازم است
تا صدفها بتوانند
صدای دریا را
به گوش سنگریرههای بستر رودخانه برسانند و
فسیل خرچنگهای در حال جفتگیری
دست از تجزیه شدن بردارند
تا رودخانه
به شکوه قبلش باز گردد؟
مگر چقدر زمان لازم بود
که صدای آب
چون لالایی قشنگی
ماهیها، لاکپشتها و رودخانه را
به خواب عمیقی فرو ببرد؟
مگر چقدر زمان لازم بود؟
ماهی ها
هنوز منتظرند.
٦.مگر زمین چه کرده است
که آسمان اینچنین سنگسارش میکند هر شب؟
مگر زمین جز روییدن و دوباره روییدن
چه کرده است؟
او که پناهگاهمان است در زندگی و
حتی بعدِ مرگ
به آغوش میکشد جنازههایمان را.
ما اما
چشم امیدمان به آسمان است همیشه.
عجیب نیست؟!
هیچ میدانی راهشیری
نه دیگر کهکشانیست نزدیک و
سحابیها
نه دیگر زایشگاه وُ گورستان ستارهها هستند
که ظلمتی
سرشار از چشمهای جانوران درندهاند؟
(سطر دوم شعر به بارش شهابی اشاره دارد)
٧.آدمبرفی
نه شاخههای روی سرش
نه زغالهای نشسته بر جای چشمانش
و نه حتی دماغ برجسته و دهان فرو رفته اش را
به یاد میآورد
او تنها دستهای گرمی را به یاد میآورد
که محکم به آغوش کشیدشش
و درد دوری از دریا را التیام میبخشید!
درست آن زمان که
مرغهای دریایی از دوریِ آدمبرفی بارها
خودشان را به صخرهها میکوبیدند و
موجهای دریا، شبانهروز سر به ساحل میساییدند،
او دل به دستهای گرم خورشید سپرد وُ
سر به رود
برای رسیدن به خودش
به دریا!
٭ذوب میشوم
قطره
قطره
قطره
در گرمای نگاهت
همچون آدم برفی
در نگاە سوزان خورشید!
٨.میخواست
روز و شب را روبروی هم بگذارد
میخواست
روز به تاریکی و سکوت شب غبطه بخورد و
شب به روشنایی و جوشوخروش روز
اینگونه بود که
شب و روز
قطره قطره آب شدند
و جسدشان را رود
به دریا برد.
فکرش را هم نمیکرد
کار به اینجا برسد.
فقط میخواست قدرتش را بیشتر کند!
٩.میبارم چو پاره ابری
ولی هنوز، بهار و گلشنی ندیدهام.
بر بستر خیال تو
هیچ راهی نپیمودهام.
بوی تو از دور میآید وُ من حتی
بر سر خیالت دستی نکشیدهام!
١٠.حتی اگر
شکوفهها، شکوفه بمانند تا ابد.
طعم شیرینترین میوهها را دارد
دیدنت!
٭ترسی ندارم اگر
خورشید برای همیشه پشت ابرها بماند
که تو خورشید منی.
تمام فصلها زمستان شوند،
که تو بهار منی.
و اینگونه است که
رودها خود را به آغوش دریا میرسانند
درختها، زمین، آسمان، دریا، آبشارها
به عشق تو دوباره جان میگیرند.
شانههای تو، تکیهگاهی میشوند بسان کوه
چشمهای تو، کهکشانی می شوند رازآلود
به اشارهی دستهای تو حتی
سبزهها می رویند.
میبینی؟
حضور تو
تمام معادلات جهان را بههم میزند.
حضور تو حتی
چهرهی زمین را هم عوض میکند!
پس بمان.
چرا که تو
رویای شیرین و
دست نیافتنیام هستی!
٭من بهار را با تو میخواهم فقط
آنگونه که
آسمان رنگینکمانش را.
١١.مدتهاست که
دریا خودش را میان موجهایش، غرق نکرده است.
ماهیها، با موجها بازی نکردهاند.
کوهها برای رسیدن به درهها لحظهشماری نکردهاند.
و رودها برای رسیدن به دریا.
مدتهاست که
کویر، حتی خیال سراب را هم نمیبیند.
جنگل در مهی غلیظ به خواب نرفته و
لانهی پرندگانش را حتی به دست باد نسپرده است.
و روزهاست که
حتی در شعرهایم باران نمی بارد
و برف، افسانهایست از روزهای دور
خیلی دور
که همهی راههای رسیدن به تو را
مسدود میکند!
٭دریا، جایی برای غرق شدن ندارد
دره، جایی برای سقوط
و من، جایی برای مردن!
١٢.ربوده اند
خورشید را از روز
ستاره را از شب
بهار را از فصل ها
رویا را از خواب و خیال
و عشق را از زندگی هامان
این قاچاقچی های بی مقدار!
حالا چه کنیم
بدون خورشید، ستاره، بهار، رویا و عشق؟
١٣.تو که میخندی
شکوفه ها به بار مینشینند
درخت ها قد میکشند
رودها میخروشند
درهها اما
عمیق و عمیقترمیشوند.
تو که میخندی
پیچکها از دیوار آجری خانه بالا میروند
و کبوترها به تصویرشان در آب حوض نوک میزنند
به خیال بوسیدن جفتشان!
١٤.دستهایم را بگیر
بگذار زمستان را دور بزنیم
بگذار درد را دور بزنیم
بگذار زمان را، مکان را دور بزنیم
بگذار دنیا را دور بزنیم
کافی ست
فقط دست هایم را بگیری.
١٥.شاید حرف های نگفته گلویش را فشرده بود
زمین
که اینچنین ترک برداشت
موقع زمین لرزه
و انارِ روی درخت، موقع پاییز!
٭زمین لرزه شاید
حرفهای نگفتهی زمین بود به آسمان
که گلویش را فشرده بود محکم.
١٦.به آینه که نگاه میکنم
نخهای ابریشمی پیراهنم
پروانههایی میشوند و
به پرواز در میآیند.
١٧.بیا
به سرزمین دیگری فکر کنیم
به درختانی که چون چشمه میجوشند
به چشمههایی که بر میدهند
به پرستوهایی که شیرجه میزنند در آب
و به ماهیهچایی که توی دشت میخرامند
به کوههایی که میدوند
و به آسمان
به آسمانی که هر روز یک رنگ میشود
و با خورشید دستش ده بازی می کند
و گاهی هم وسطی
و زمینی که دست از چرخیدن به دور خودش
و گشتن به دور خورشید میکشد
و این بار خورشید دور او میگردد.
بیا
به سرزمین دیگری فکر کنیم.
شاید آنجا
عشق، آزادی و زندگی
سرنوشت بهتری داشته باشند!




آخرین دیدگاهها