١.به کجای تاریخ یک هزار و چهار صد رسیدهایم مگر؟
به کجای معنای زیستن در این قفس؟
که تا چشم کار میکند ویرانیست؟
که درختها چوبهی دار شدهاند
زمینها میدانهای مین
کودکان کودکی را از یاد بردهاند
بزرگسالان بزرگی را
زندگان زنده بودن را و
مردگان آرامش در گور را.
من این شبها را خوب میشناسم
شبهای اختهای که روزی نمیزایند
دردهایی که انتهایی ندارند
و مرگهایی که
ادامهی رنجهایمان هستند
نه پایانی بر آنها.
من این روزها را خوب میشناسم
و تو را
و خودم را
و همهی همهی رذالت زیستن را در خاوری دور
خیلی دور.
اینجا عشق
حتی دوست داشتن هم
زودتر از آنچه باید
میپوسد
بوی گند میگیرد
و خوراک حشرات میشود.
پس زندگی را هم
باید همچون مرگ زیر خاک دفن کرد
تا بوی تعفنش ویرانمان نکند.
٢.میرویم و
رفتن تنها پناه ما است انگار
رفتن مصدر فعلیست
که همهی نبودنها
نشدنها
نداشتنها و
از دست دادنها را در بردارد انگار!
٣.هرگاه که به بازی میگیریم
زندگی را،
درد از راه میرسد و
سیلیای میزند به یکباره.
هرگاه که لحظهای از خود بیخود میشویم
غم از دوریمان سینه چاک میکند و
الم شنگه راه میاندازد.
ما هنوز ارتعاشات عشق را نگرفتهایم
ناپدید میشود دوست داشتن
و ما هنوز دستمان به برف نرسیده، آب میشود
و ما هنوز میان ماندن و رفتن مرددیم
که راهها کوره راه میشوند و
چراغها خاموش و
تاریکی گسترده.
میبینی ما با سرعتی بیش از سرعت نور
در حال اندامیم
آنهم در دنیایی غیرکوانتومی؟!
٤.نمیدانیم
بر مزار کدام رویایمان زار بزنیم
نمیدانیم
برای کدام آرزویمان در سوگ بنشینیم
هر رویا را که دست میزنیم
پرپر میشود میان انگشتانمان!
چرا رویاها دیگر
پلی نیستند میان ما و درد
میان ما و زندگی
ما و مرگ؟!
این روزها زندگی
کابوسی دسته جمعی شده است گویی.
٥.ما فقط مشتهایمان را بالا برده بودیم
ولی خشممان
همچون خوشههایی از انگور
به گونهی آسمان کوبیده شد
آنگاه
شرابی از خون به راه افتاد
درختها را
و زمین را پوشاند
ما فقط مشتهایمان را بالا برده بودیم
مشتهایی که
لبریز از خشم بود و درد.
باور نمیکنی؟
٦.کرمها
دردها را زیر و رو میکنند
دردهایی که
ادامهی گذشتگان ما هستند
از ریشههای درخت بالا میروند
شکوفه میشوند
میوه میشوند
اکسیژن میشوند
میبینی زمین هر روز
دردهای نیاکانمان را تکثیر میکند در ما؟!
٧.اینهمه دوست و ما هنوز تنهاییم!
اینهمه راه و ما هنوز گمراهیم!
بیا و
دستهایت را به من بده
تا بگذریم از این دیار.
(با یاد حسین پناهی
اینهمه دریا و هنوز ما تشنهایم!
اینهمه زمین و هنوز ما گرسنهایم!)
٨.هر باریکه نور امیدیست
در این شب بیکران
گاه هستیبخش و
گاه کُشنده!
٩.هیچ آتشی به سنگ برنمیگردد
هیچ هنری به اندوهش
عبور میکنند از خواستگاهشان
همانگونه که ما از عشق!
١٠.چوبهی دار رویای جنگل را در سر دارد
سنگفرش پیادهرو رویای دامنهی کوه را
و من رویای تو را
ای نیستی!
٭٭٭٭٭
١.آنگاه که
زخم شدی و بر جانم نشستی
همچون رودی به دریا رسیدم
همچون غنچهای به گل نشستم
همچون دانهای در دل خاک جوانه زدم
همچون سنگی به آتش رسیدم
همچون درختی نیمکتی چوبی شدم
تا جای دنجی باشم
برای عاشق و معشوقی در دل پارک.
٢.همه چیز را از من گرفت
بال پروازم را
رویایم را
عشقم را
حتی خودم را هم
از من گرفت!
رویایم اما
روزی دوباره جوانه خواهد زد
و به سویم باز میگردد.
٭گلوله چرا؟
کافیست نشنوی
نادیده بگیریاش
خودش خواهد مُرد!
٣.تنها انتخابم رها کردن بود
و رفتن و رفتن و رفتن
و فرار…
فرار از خودم
فرار از تو
از آنها
از زندگی
از پوسیدگی
و از مرگِ پیش از مردن!
٤.هنوز نمردهام
اما مورچههایی که به تن و بدنم
هجوم آوردهاند را خوب میبینم
و ملکهای که
دستور حمله را میدهد
خوب میشناسم.
هنوز نمردهام
اما آرام شدهام و بیتفاوت
آرام شدهام و منفعل
آرام شدهام و متعفن
آرام و…
٥.درختی که به سوگ برگهایش مینشیند
شعلههای آتش را در شاخهسارش میبیند
آنگاه ریشههایش را
به عمق بیشتری در خاک فرو میبرد
برای قطره آبی بیشتر
تا روی خیال آتش بریزد.
٦.هزار بار متولد میشوم و
میمیرم
آنگاه که تو را میبینم!
٧.اگر از چشمهها درد بجوشد
از ابرها سنگ ببارد روی سرمان
اگر دیوار چین سربرآورد میانمان
من اما
امیدوارم به عشق!
٨.آخرین شعلهها هم خاموش شدند
اما هنوز گرمیم
با یاد عشق…
٩.و مرگ دیگر
سردی نشسته بر انگشتانم
سکوت آویخته به گوشوارههایم
سکون مانده در چشمانم
تلخی پیچیده در دهانم و
بوی ماسیدگی مانده در دماغم نیست
مرگ معشوقهایست
که برای دیدنش سر از پا نمیشناسم.
١٠.و من هر روز دلتنگیهایم را
همچون بادکنکی در آسمان رها میکنم
پیش از آنکه جملهی دوستت دارم را
روی آن بنویسم
و من هر روز پرندهی عشقم را
به سمتت رها میکنم
بیآنکه به جهت وزش باد نگاهی کرده باشم.
٭٭٭٭٭
٭و سکوت
جاری شد بر لبهایم
چونان رودی از کوهسار
١.به کجا باید رسیده باشد
که درها را محکم به هم بکوبد و
برود؟!
او که از همه چیزش گذشته بود
برای عشق
اما این بار…
٢.هجری شمسی
هجری قمری
میلادی
همهی تقویمها را گشتم به دنبالت
سالها، فصلها، ماهها، روزها را
دویدم در پیات
ای تصویر فراری از آینه!
ای من!
ببین
(که چگونه چوب لای چرخ زمان و زمین گذاشتهام)
از عصر حجر به پارینهسنگی
از پارینهسنگی به میانسنگی
از جهانی به جهان موازی دیگری
پریدهام
مگر دستهایم را درون آیینه بفرستم و
آغوش گرمت را دوباره حس کنم.
(با یاد عباس صفاری)
٣.ما هر روز میمیریم
از آلودگی هوا
از کم آبی
از گرانی
از بیکاری
از ترس
از ناامیدی
کاش یک بار
فقط یک بار دیگر
از خنده میمردیم!
٤.حس دوست داشتنت
هر روز تنهاترم میکند و
منزویتر.
و من
آنقدر روی دیوار دلم
خط کشیدهام در انتظار دیدارت
که سلولی ساختهام انفرادی!
ببین
حبسی ابدیست
حس دوست داشتنت!
٥.دردی که
تکاپویی نشود از روی ناامیدی
دستت را نگیرد در تاریکی
و تو را به خودت نرساند
دیگر درد نیست.
دستوپا زدن بیهودهایست
در اقیانوس زندگی.
٦.باید چشمهایش را از کاسه در آورده باشد
آن هنگام که
آخرین امیدش را از او گرفته بودند و
تنها روزنهی نور را با سر انگشتی پوشانده بودند.
باید بر جنازهی خود ساعتها در سکوت مانده باشد و
آخرین وداع را
با رویایی به کافور نشسته از تنش تکانده باشد و
رفته باشد…
٭تصویر از هنرمند neleazevedo@




آخرین دیدگاهها