و آن آخرین برگ

بزرگ‌ترین امپراطوری‌ها هم پذیرفته‌اند افول قدرت‌شان را. بزرگ‌ترین امپراطوری‌ها هم روزی از بین رفته‌اند.

به لحظه‌ی فروپاشی نزدیک می‌شویم، لحظه‌ی اضمحلال.

عمارتی با تخته سنگ‌های بزرگ روبروی چشم‌هام فرو می‌ریزد.

به سمت هر دیوار می‌دوم تا مانع ریزش آن شوم، قبل از رسیدن من، لرزشی که به جانش افتاده از پا دَرَش می‌آورد.

تنها تصاویر واضح پیش رویم اول صبح همین‌ها هستند. و تنها کلماتی که در ذهنم می‌چرخند اضمحلال، انهدام، انحطاط، زوال، ویرانی، پایان، فروپاشی، تخریب، فنا و نابودی‌ست.

و چه کسی می‌تواند ادعا کند در نهایت چنین مسیری را طی نخواهد کرد؟

و چه کسی ادعا ‌می‌کند می‌تواند جلوی آن لرزش نهایی که منجر به فروپاشی می‌شود را بگیرد؟

و چه کسی می‌تواند ادعا کند پس‌لرزه‌های قبل از وقوع حادثه را حس نکرده و دلش مثل سیر و سرکه نجوشیده؟

طبیعتا هیچ‌کس.

اما مسئله اینجاست گاهی می‌توان با سرعت کمتری به آن سمت حرکت کرد و مانعِ شیب بالای نمودار شد که هر لحظه از دست دادن را کمتر حس کرد.

دیدنِ فروریزشِ دروازه‌های بزرگِ عمارتی محکم و استوار که زمان به او تاخته و دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد، درد دارد.

عمارتی که بخش بزرگ و مشترکِ دنیا و خاطرات تو و عزیزانت است. عمارتی که این روزها بدجور حصارکشی شده و دست هیچ‌کس به آن نمی‌رسد!

نمی‌توانی بروی و به دیوارهایش دست بکشی، در راهروهایش بدوی، در فضای بازش نفس بکشی، بگویی دوستش داری، و منتظر بمانی پژواک صدایت را بشنوی، حتی نگرانی روزی تو را نشناسد، درد بکشد و تو کنارش نباشی.

 

می‌دانی این از دست دادن‌، طبیعی‌ترین فرایند زندگی‌ست، هرچند نه با این شیب تند، نه با اینهمه محدودیت. اما چه می‌توان کرد؟

پذیرش، انطباق و انعطاف‌پذیری جز‌‌ء لاینفک زندگی‌ست برای ادامه دادن.

 

دیشب پسرم کابوس دیده بود و بدخواب شده بود. آمد لحظه‌ای کنارم ماند، آرام که شد، مرا بوسید و رفت. دم صبح با ضجه‌هایش از خواب پریدم. آرامَش کردم و برگشتم. به خاطر شوکی که بهم وارد شد، سردرد گرفتم. سمت چپ سرم را محکم به بالش فشار می‌دهم، تا دردش کم شود، چشم‌هام را می‌بندم و سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم، نه به دردی که در چشم چپم می‌چرخد، نه به حالت تهوعی که دارم و می‌دانم مقطعی هستند اگر بتوانم خودم را کمی آرام کنم. امید دارم مجبور به خوردن قرص و تحمل سردرد در طول روز نباشم.

و باز هم سعی می‌کنم با حال بهتری کنار عمارت دوست‌داشتنی‌ام باشم حتی از دور!

می‌دانم یک عمارت می‌تواند تمام دنیای تو باشد، تمام زندگی‌ات، تمام احساست و حتی عزیزی باشد که شبانه‌روز با درد سر می‌کند.

می‌دانم این مسیری‌ست که همه باید از آن بگذریم. فقط در جزئیات متفاوت است، جزئیاتی که ممکن است آن را دردناک‌تر هم بکند، اما چه باک از درد که ما با درد زاده شده‌ایم.

می‌دانم دلخوشی‌ای که دارم مثل شعله‌های لرزان و کم رمق شمعی در تندباد است که تا آخرین لحظه مقاومت می‌کند و تاب می‌آورد. اما فرصت زیادی باقی نمانده.

می‌دانم قلبم به آتش کشیده خواهد شد.

و باز می‌دانم این دلخوشی همیشه و همه‌جا در قلب من خواهد بود، حتی اگر دیگر نتوانم لمسش کنم، با او حرف بزنم، شوخی کنم، سر به سرش بگذارم، بغضم را قورت بدهم پشت تلفن، صدایم را صاف کنم و حالش را بپرسم.

 

به آن آخرین برگ فکر می‌کنم

به لحظه‌ی جدا شدنش از شاخه

به نسیمی که او را بالا و پایین می‌برد

به رقص زیبایش.

 

و من باز

به آن آخرین برگ فکر می‌کنم

به زمینی که در بَرَش می‌گیرد

و جوانه‌ای که از دل خاک برمی‌خیزد.

 

عکاس: ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *