١.در خیابان قدم می زنم
همه شبیه تو شده اند
همه عطر تو را زده اند
حتی صدای تو را دارند
چگونه به یک آن
تکثیر شده ای در شهر؟
مگر چند روز است تو را ندیده ام؟
مگر چند روز است در آغوش اَمن ات پناه نگرفته ام؟
نمی دانم
چگونه در رگ های سبز پیچک
بالا می روی
و به دیوار همسایه می آویزی
و به زندگی ام رنگ می دهی؟
چگونه همزمان
هم در تنِ کوچکِ پرستویی
جان می گیری
و در آبی آسمان اوج می گیری
و هم روی نت های موسیقی ان مرد آکاردئون زن می لغزی؟
نکند دست های تو است در دست های آن دختر بچه با پیراهن کوتاه
که دارد میرقصد
در حالیکه غنچه های روی دامن عروسکی اش باز و بسته می شوند
نکند حرف های تو است
که روی لب های آن زن غریبه نشسته
می خواهی من را صدا بزنی
آن زمان که زن
برمی گردد و دستی تکان می دهد
برای خداحافظی
من اما انگار نمی شنوم
خیلی وقت است
که دیگر چشم هام برق نمی زنند
اما همچنان
صورتم را به لبخندی می آرایم
تا در چشم های تو
همان دختر بچه ی پر شر و شور باشم
که زیباترین موسیقی ام
شنیدن صدای ضربان قلب تو بود
در کودکی
در خیابان ها راه می روم
راه می روم
راه می روم
خیلی وقت است که دنبالت نمی گردم
نشانی ات را
که تصویر چشم های خسته
اما امیدوار تو هستند
از کسی نمی پرسم
و مشخصاتت را
بلند بلند برای آن مرد سر کوچه
که کت و شلوار خاکستری پوشیده
نمی گویم
آن هنگام که تو در خیابان های زادگاهم
قدم می زنی
من در شهری دور
تو را زندگی می کنم
دیگر
من تو شده ام
خودِ خودت
شاید این زیباترین اتفاق دنیا باشد برایم.
٢.چقدر خوشبختند
پرندههایی که گاهی لبهی پنجره مینشینند
نردههایی که به پنجره جوش شده اند
نوری که هر روز صبح به اتاق میریزد
درختهایی که با دستهایش هرس می شوند
گلهای شمعدانی سفید و صورتی
که در چند قدمیاش نفس میکشند
و نازلی، گربهی سفید و قشنگی
که صدایش را میشنود
چقدر خوشبختند آنها که
هر روز پدر را میبینند.
هر روز فکر میکنی
به کتابهایی که
بیدار شدنش را میبینند
به دفتری و قلمی که
دستهایش را لمس میکنند.
٣.دستهایت را به من بده
پدر جان!
بیا
در را بههم بکوبیم و
از مرز این زندگی بگذریم وُ
پا به زندگی دیگری بگذاریم.
و به این سوال فکر کنیم
آیا کسی که گوش مردم را میبرد
با ونسان ونگوک که گوش خودش را بریده است
یکی میشوند؟
٤.مدتی بود
در صورت پدر
درد جوانه میزد
و بر لبهایش لبخندی محو
و در ما انتظاری گنگ برای دیدارش.
پایستگی انرژی را
در کتابهای فیزیک فهمیده بودیم
و پایستگی درد را در زندگی
و ما فیزیکدانهای غمگینی شده بودیم.
بعد از سه سال دوری
شانزدهم اریبهشت ماه هزار و چهارصد
دستهایش را بوسیدم و
موهایم را به نوازش انگشتهایش سپردم.
و من چقدر خوشبخت بودم
و اینبار میدانستم
که خوشبختم.
و من
روی ابرها راه میرفتم
و دیگر چیزی نمیخواستم
هیچ چیز.
٥.با یاد فروغ عزیز:
((آن روزها رفتند))
آن روزها رفتند
آن روزهای پر از تشویش
آن روزهای تابش خورشید بر کرانههای تزویر
آن شبها رفتند
آن شبهای تاریک و سرد همچون درد
پر از سایههای خشمآلود
سایههای افتاده بر دیوار
مشتهای کوبیده بر در
که به وحشتمان سخت میافزود
پدر اسیر اهرمن بود
مادر ترسیده و هراسان
ما وحشتزده، حیران
خانه هم
جعبهای در دست تندبادی ستمگر بود
که هر کجا میخواست میبردش
هر کجا میخواست میکوبیدش
چنگ میانداخت گلویش را
آنگاه
پاره پاره، گوشهای خونین میانداخت
آسمان از درد به خود میپیچید
قرص ستارهها را یکی یکی میبلعید
باران تندتند میبارید
غرشی از پی غرشی دیگر
زندگی
چون زنی زائو
از درد مینالید و
پس میانداخت مردگانش را
زمین دهان باز میکرد و میبلعید آنها را.
شهر در شب
نه ریسمانی چشمکزن بود
که هزاران چشم پر از تردید و اهریمن بود.
وحشت در خیابانها حکم میراند.
ترس برادر بزرگتر مرگ بود آن روز.
آن روزها رفتند
آن شبها هم.
٦.زندگی گاهی درختیست
با انارهای کوچک ترک خورده
که از بس روی درخت ماندند
گنجشکها هم دیگر
هوس نوک زدن به دانههای نیمهخشکش را نمیکنند!
عشق اما
نوازش دستهای لرزان پدر است
بر کوتاهی موهایت
لبخند زیبای مادر است و
نگاهی که در خفا میپایدت!
٧.و در آن اندوهی که
به اندازهی دوندگی پدر بود
و نگاه نگران مادر
چشمهایم را برای همیشه جا گذاشتم!
برای همیشه دور میشوی
هر روز هم دورتر
زندگی
آنقدر بالا پایین دارد
آنقدر اینور و آنور میبردت که
هرگز نمیتوانی به آن دوران برگردی
هرگز نمیتوانی کمک حالشان باشی
گاه وسط دوندگیها یادشان میکنی
ولی حتی نمیتوانی بروی و سری بهشان بزنی.
گاه که کم میآوری
دلتنگ میشوی
تنها میتوانی گوشی را برداری و
فقط همین!
٩.و ما برای هم خاطره شدهایم
خاطرهای دور
خیلی دور
و ما برای هم خاطره شدهایم
در حالیکه میتوانستیم
هر روز همدیگر را به لبخندی مهمانی کنیم
هر روز غمهایمان را وسط بگذاریم و
قسمت کنیم
و شما بزرگترین سهمها را بردارید و
وانمود کنید که همهی برشها مساوی هستند
میبینید؟
ما قبل از آنکه بمیریم
برای هم خاطره شدهایم
چقدر زود!
همینکه خبر سلامتیات را دارم
برایم کافیست
پدر!
١١.و لذت
سُر خوردن جنین در شکم
هزار بار تقدیم تو باد
مادر!




آخرین دیدگاهها