تا حالا به این موضوع فکر کردی یک وقتهایی میبینیم ولی خودمان را به ندیدن میزنیم، میشنویم اما خودمان را به نشنیدن میزنیم. چند وقت پیش دنبال کتابی میگشتم و ناچار با دقت به تک تک کتابهای کتابخانهام نگاه کردم. کاری که مدتها بصورت ناخوداگاه از آن دوری کرده بودم. خب ذهن هم که فقط منتظر است چیزی را به یاد بیاورد. هر کتاب روزی را، خاطرهای را تداعی میکرد. به خودم که آمدم نفسم بالا نمیآمد. انگار دستم را گرفته بودند و به زمانی دور برده بودند. به جایی که زخم بود و درد. از خودم پرسیدم چند ماه است به کتابها نگاه هم نکردی شهلا، آنهم کتابهایی که درست جلوی چشمت هستند و روزی چند بار از جلویشان رد میشوی؟! اصلا متوجه شدهای فیلد مطالعهات را عوض کردی هیچ، کتابهای جدید را به زور در قفسههای دکوری آن سمت خانه جا دادی و با دو قفسه کتاب، کتابخانهی جدیدی راه انداختهای؟
انگار پردهای از جلوی چشمهایم به یکباره افتاده بود و تازه داشتم خودم را میدیدم.
به کتابخانهام نگاه میکردم و انگار به مزار رویایم. هر گوشه از این گور قلبم را سخت میفشرد. رویایم زیر کفنی هزار تکه از کتاب دفن شده بود انگار.
قبلا برخوردِ مادرهایی که بچه از دست داده بودند و از زندگی دل میکندند، برایم عجیب بود؟ با خودم میگفتم پس بقیهی زندگی چه؟ این طرز برخورد، این نگرش به زندگی، ناشکری نیست؟
اما برای خودم اتفاق افتاده بود. وقتی که رویام را از دست دادم، با همه غریبه شدم. دل کندم از همهکس و همه چیز. نمیدیدم، نمیشنیدم اگر دست خودم بود نفس هم نمیکشیدم، میرفتم گوشهای و برای همیشه میخوابیدم.
گویی برای من عبور از درد با گذشتن از درد همراه نبوده و نیست! برای من دور زدن درد مناسبترین راه و قابل هضمترین راه هست انگار. راستش نه توان مقابله با این روش را دارم و نه انگیزهی آن را. از طرفی قرار نیست همه در برابر یک مسئله واکنشی یکسان داشته باشیم، حتی اگر آن واکنش کاملا علمی باشد. حتی اگر تنها راهِ رسیدن به تعادل دوباره باشد. دنیا سرشار از اتفاقهای خارقالعاده است. شاید نحوهی برخورد من با مشکلاتم یکی از همانهاست. و اینکه هر بار از دیدن انتخابهایم شوکه میشوم، یکی دیگر از آنها.




آخرین دیدگاهها