جمعه سالروز تولدمه.
و فکر میکنم که چه حسی دارم؟
این روزها کمتر کسی هست که به خاطر شرایط جامعه و فشارهای اقتصادی و سایهی جنگ و تحریم و آیندهای مبهم حال خوبی داشته باشد.
نرخ تورم بالاست. فشارها روز به روز بیشتر میشود. همه چیز تحت تاثیر قرار گرفته. بدتر از همه اینکه انگار باید تا ته این سیاهی برویم. فقط امیدوارم اتفاقهای خوبی نهایتا بیفتد.
میگویند در هر لحظه از عمر، تو در جوانترین موقعیت خودت هستی. و این جمله چراغی روشن میکند. چراغی از توانستن، از اینکه هنوز دیر نیست. هنوز میشود با وجود همهی شرایط حتی شده یک قدم برداشت.
این روزها در تلاشم به شرایط استیبلی برسم از لحاظ جسمی. شرایطی که از سال ۱۴۰۴ درگیرش هستم. گاهی چنان درها را به رویم میبندد که سیر میشوم از زندگی با درد، گاهی از روزنه نوری میتابد و شروع به حرکت میکنم. همینکه در مسیر هستم حالم بهتر است حتی اگر نتیجه دور باشد.
به خودم فکر میکنم در سال ۹۵.
زمانیکه هنوز داستان و موسیقی و شعر و نقاشی و روزانهنویسی و تدریس را شروع نکرده بودم و حتی بعضیها را رها نکرده بودم. مهاجرت نکرده بودم. فیلم نمیدیدم خیلی. مطالعه نمیکردم زیاد. زبانم ضعیفتر بود. سایت نداشتم.
فشارهای خانوادگی زیادی را تحمل میکردم. دوری از خانواده را تحمل نکرده بودم. عزیزانم هنوز مهاجرت نکرده بودند. پدرها سرپا بودند و سالم و تکیهگاه. اعضای خانواده هر کدام گوشهای از این کرهی خاکی نیفتاده بودند. و اگر به من میگفتند اینقدر مسیرت عوض میشود امکان نداشت باور کنم.
این روزها زنی مستقل و توانمندتر از قبلم.
احساساتم را راحتتر بروز میدهم و به عزیزانم مدام میگویم دوستشان دارم. بیشتر از قبل خوبیها و ویژگیهای مثبتشان را میگویم.
از اینکه بگویم تلفنی حرف زدن مضطربم میکند ابایی ندارم. از اینکه بگویم تمام مدت یک تماس طولانی را راه میروم طوریکه گاهی به نفس نفس میافتم، از اینکه وقتی به کسی زنگ میزنم، ته دلم دوست ندارم بردارد. از اینکه هنوز قبل سفر باید حواسم باشد گشنه نباشم و پرخوری هم نکنم که حالت تهوع اذیتم نکند، از اینکه پارک کردن ماشین برایم سخت است و این در حالی است که مسیرهای طولانی خارج شهر رانندگی میکنم، از اینکه موقع رانندگی باید کسی مسیر را بهم بگوید و الا به راحتی همهی تابلوها و فرعیها را رد میکنم، از اینکه با وجودیکه حدود ۹ سال زندگی در تهران هنوز شهر را بلد نیستم. از اینکه زیاد بیرون نمیروم و در صورت لزوم هم از بس ذهنم درگیر است به مسیرها توجهی ندارم. از اینکه هنوز وقتی کنار راننده مینشینم تمام مسیر را با او رانندگی میکنم، تمام مسیر را فکر میکنم و گاهی سرم میخواهد بترکد مگر اینکه به رانندگی یا موسیقی پناه ببرم.
از اینکه گاهی شاکی میشوم، گاهی به رویاهایم فکر میکنم و به مسیری که عوض شده. از اینکه جنگ و هر حادثهی اجتماعی من را به فروپاشی میرساند، از اینکه با بغل کردن عروسکم چقدر آرام میشوم. از اینکه گاهی خیلی آسیبپذیر میشوم. هر جمله، هر اتفاق کوچک و حتی فکر به عزیزانم من را به گریه میاندازد.
از اینکه از بس درگیر میزاننما و ریتم میشوم مثل قبل از موسیقی لذت نمیبرم مثل زمانیکه با نقد آشنا شدم و ایرادهای کتاب اذیتم میکرد. از اینکه کلیپهای تنبک و دف و کمانچه را گاهی از غصه میبندم که خسته شدم از اینهمه انتظار برای لذت بردن از موسیقی.
هیچوقت فکر نمیکردم سهم من از خانوادهام به کمتر از چند دقیقه تلفنی حرف زدن برسد که هرکس جایی است و پدر و مادر هم یا برنمیدارند و یا شارژ ندارند و یا توان صحبت ندارند و…
دنیای عجیبی است. دوستان خوبی دارم که دلخوشیهای من هستند در این شهر که میزبان مهربانیست. اساتید برجستهای دارم، شریف و دوستداشتنی.
در کل از شخصیتی که در تمام این مسیر ساختم راضیام با همهی نقاط ضعف و قدرتش. میدانم هر انسانی در گذر زمان سختیهای زیادی را باید متحمل شود، امیدوارم بتوانم با وجود همهی موانع و سختیها و بغضها ادامه دهم و تاثیرگذار باشم.
تولدت مبارک پیشاپیش عزیزم!




آخرین دیدگاهها