*داشتیم میرفتیم و دل کندن از وسایلهایمان سخت بود، پسرم شیشهی شیرش را میخواست و برایش بیقراری میکرد. خیلی آشفته و بهم ریخته بودیم و کودکِ درونمان هنوز با از دست دادنهایی برای بدست آوردنی بزرگتر کنار نیامده بود.
*بیرون از خانهای ویلاییمان، خانهای که در واقعیت حتی یک بار هم آن را ندیدهام، محوطهی سبز زیبایی بود که زیرانداز انداخته بودیم برای نشستن. تو که آمده بودیم خانوادهای غریبه آنجا نشسته بودند.
یکباره همان محوطه، فضای داخلی خانه شد و بخشی از تراس بزرگ یا حیاطی دنج.
هوا تاریک شده بود و بارانی. احساس آرامش و امنیت نمیکردم، به آنها گفتم که هر چه زودتر بروند.
و به محض بلند شدنِ آنها، مامان ناراحت شد. وقتی به آنها گفتیم میتوانند بمانند، گفتند: دِرامِرمون بلند شه و دیگه قبول نمیکنه بمونیم!
ناراحت بودم و پشیمان از حرفی که زده بودم. هیچ نیرویی نمیتوانست آنها را برگرداند و من با ندانمکاری آنها را در نیمه شبی بارانی زابراه کرده بودم، دلشان را شکسته بودم.
دلم میخواست کاری بکنم، حرفی بزنم و لااقل از دلشان در بیاورم. داشتند دور میشدند و من با عذابوجدانی که گرفته بودم نمیتوانستم کنار بیایم. چرا فکر نکرده بودم خانوادهی محترمی هستند؟ چرا فکر نکرده بودم به خانهی ما پناه آورده بودند؟ چرا فکر نکرده بودم، الان کجا باید میرفتند؟
یکی از آنها که از قضا آخر از همه هم داشت میرفت را صدا زدم. دستش را گرفتم، چشمهام پر از اشک شد. دست دیگرش را به نشان همدلی روی دستم گذاشت و همدیگر را بغل کردیم. بعد از خداحافظی او هم به دنبال بقیه راه افتاد.
*فضاها و صحنههای دیگری هم بود که یکی از آنها را اصلا دوست نداشتم. با جهانبینی یکی از عزیزانم که مورد تایید من هم نیست، داشتم شرایطی را تجربه میکردم که طبیعتا خوشایند هم نبود.
آخرین فضا که نسبتا آرامتر بود را یادم نمیآید ولی در همان خواب هم، با وجود تجربه کردن فضاهای مختلف هنوز احساسم درگیر بود و عذابوجدان داشتم برای خانوادهای که به یکباره دوستان کاری از آب درآمده بودند! همان خانوادهای که با قساوت بیرونشان کرده بودم.
خودم هم نمیدانم، چرا این صحنههای بیربط و نصفه نیمه را مینویسم. مخصوصا اینکه با فاصله هم نوشتم و آن حس و حالی که اول صبح داشتم را هم ندارم و صحنهها مدام دور و دورتر میشوند و مبهم و مبهمتر.
و عجیب اینکه حسها و ادراکهای منم متناسب با آن حرکت، کم و کمتر میشود!
ولی مگر نه اینکه همینها را هم تجربه کردهام، گیرم در دنیای خیال. مگر نه اینکه از صددرصد آنچه تجربه کردهام، ده درصدش را هم بتوانم بنویسم باز خوب است. مگر نه اینکه باید آنقدر نوشت که کمکم به جایی برسی که آنچه را حس کردهای، بتوانی به بهترین شکل ممکن منتقل و منعکس کنی. مگر نه اینکه کمیت، کیفیت را هم میسازد.
آیا من دیشب، با من امروز صبح یکی است؟ آیا میتوان منکر این تجربهها شد؟
از طرفی شاید الان ندانم این خواب دقیقا به چه واقعهای در زندگی شخصیام برمیگردد، ولی همه میدانیم زندگیای که در خواب تجربه میکنیم به خودِ واقعیمان نزدیکتر است.
خودی بدون نقاب، خودی خودتر!
حتی نزدیکتر به قسمتِ زیرینِ کوه یخ وجود و ضمیر ناخودآگاهمان!
عکاس: حمیدرضا امیری




آخرین دیدگاهها