افقِ روشن
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست.
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل
افسانهییست
و قلب
برای زندهگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.
روزی که آهنگِ هر حرف، زندهگیست
تا من به خاطرِ آخرین شعر، رنجِ جستوجوی قافیه نبرم،
روزی که هر لب ترانهییست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
((احمد شاملو))
و ما در این بازهی تاریخی چقدر این روز را انتظار میکشیم جناب شاملو!
روزی
که در سرزمین خود غریب نباشیم
که فکرمان، وجودمان، تخصصمان
به هیچ انگاشته نشود.
که دیده شویم، شنیده شویم.
که نفس بکشیم، که نفس بکشیم.
روزی که
در دامن وطن
زندگی کنیم، عشق بورزیم و
سر بر بالینش بگذاریم.
روزی که پرندههای سرزمینمان به کوچهای بیبازگشت فکر نکنند.
روزی که رفتن تنها راه چاره نباشد.
و ماندن، مُردنی تدریجی.
و تردیدِ میان ماندن و رفتن
دردی ابدی!
ما هم به این روز فکر میکنیم
جناب شاملو!
ما هم در انتظار این روز هستیم
حتی اگر
چنین روزی
نباشیم!
عکس: بهزاد ساوانا




آخرین دیدگاهها