جا گذاشتم
چشمهایم را
در فاصلهی میانِ پلک زدنهایت.
و نگاهم را
چون فانوسکی به کلبهای چوبی آویختم،
میانِ کوههایی مهگرفته.
به باد بگو:
کمی، فقط کمی آرامتر بوزد!
–
مدتیست که قطارها
مسافران را
نه در تاتر شهر پیاده میکنند،
نه در مولوی،
نه فردوسی،
نه…
نه در هیچ ایستگاه دیگری!
مقصد نهایی
آرامگاه شده است این روزها!
چرا مادرانمان به ما نگفتند
در این سرزمین
جز لاله نمیروید وُ
اسمِ تمام دختران سرزمینم لاله است؟!
–
رد پاهایت را بر نوشتههایم ببین
اثر انگشتها وُ
و عطر بوسههایت را.
تنها تو میدانی
دنیا بیرویا
سلول انفرادی بزرگیست
که نگهبانِ شب کلیدش را
گم کرده و
تو محکوم به پوسیدنی در آن!
ای عشق!
–
و ما به ناگاه بزرگ شدیم
آن هنگام که فهمیدیم
جز خودمان هیچ کس را نداریم.
و ما به ناگاه بزرگ شدیم
میان دویدنها و نرسیدنها.
میان خواستنها و طلبیده نشدنها.
میان شکفتنها و خشک شدنها.
میان دوست داشتنها و
دوست داشته نشدنها.
میان دیروزها و فرداها.
میان امیدها و یأسها.
میان شکرخندها و تلخخندها.
میان شدن، بودن و ماندنها.
و به ناگاه پیر شدیم
میان عاشق شدن و فارغ شدنها!
عجب دویدهایم ما!
–
یک نگاه
میتواند تو را زمین بزند.
زمین زیر پایت را بکشد.
میتواند همهی درها را به رویت ببندد.
مستاصلت کند.
سالها تو را پشت پنجرهای به انتظار بگذارد.
حتی روزی هزار بار تو را بکشد.
میتواند پاییزی در دل بهار بیاورد
یا بهاری در دل پاییز!
آری، یک نگاه
میتواند تو را به عرش برساند
یا به فرش!
میبینی؟
“نگاه” هم همچون “واژه”
قدرتی جادویی دارد!




آخرین دیدگاهها