از حوالی نگارستان پنجم واقع در خیابان پاسداران، پیاده راه افتادم. به خیابان قبا که رسیدم از مغازهداری پرسیدم: کدوم کوچه به شریعتی راه داره؟
گفت: کوچه بالاتر از مسجد. تابلوش رو میبینی؟
سر تکان دادم و گفتم: بله.
گفت وارد کوچه میشی، راست، چپ، راست چپ…کجا میخوای بری؟
کارتی که دستم بود را نگاه کردم و گفتم: دو راهی قلهک.
گفت: آها اگه بخوای میتونی از خیابون پایینی بری رو شریعتی. بعدم ماشین بگیری تا دو راهی قلهک. کوچه بالایی هم خوبه.
گفتم: مسیری که از کوچه مسجد میره رو گم نمیکنم؟
گفت: نه، کوچه خیلی با صفایی هم هست.
تشکر کردم و راه افتادم. تصویری که از کوچه داده بود، سرخوشم کرد! شاید هم کلمهی “باصفا” حالم را خوش کرد.
برخلاف تصورم آدرس سر راست بود و کوچه هم نه به آن باصفایی اما در کل زیبا بود. فقط حیف ذهنم کمی درگیر بود. راحت رسیدم به خیابان شریعتی. بعد هم به سمت دو راهی راه افتادم.
به ندرت پیش میآید چنین پیادهرویای آن هم در خیابانی دور از خانه، آن هم یکی از روزهای طولِ هفته!
پیادهروی زیبایی بود.
از دیدن آدمها با استایلها و پوششهای متفاوت واقعا لذت میبردم. از صحبتهایشان با یکدیگر یا با گوشی، از نگاهشان، از تنوع در پوششان و…
دو راهی را هم رد کردم و میخواستم از خیابان رد شوم و به سمت کوچه صدیق بروم که پرواز دسته جمعی پرندهها در آسمان آبی نگاهم را قاپید. عجب باشکوه بود و جذاب. یادم نمیآید کی چنین نمایش زیبایی دیدهام.
همدان که زندگی میکردیم، یکی از خیابانهای منتهی به میدان بوعلی هم همیشه کلی پرنده داشت و عجب نمایشهای زیبایی میدادند دسته جمعی.
کارم که انجام شد، از شریعتی به سمت پاسداران برگشتم، تا پسرم را سر راه بردارم و برگردیم خانه. در خیابان گل نبی ماه را دیدم که پشت شاخههای درخت به زیبایی تمام در آسمان اول شب میدرخشید.
دلم میخواست جایی بنشینم و آنقدر فکر کنم تا فکرهام تمام شود، میدانستم که مثل کلاف سردرگمی بدتر کلافه میشوم، مثل چند ساعت قبلش، پس بیخیال این فکر.
دلم میخواست میزدم به دل خیابانها و آنقدر راه میرفتم و راه میرفتم و راه میرفتم تا خسته که نه، ویران برگردم و دیگر توانی برای فکر کردن نداشتم و میخوابیدم، اما پسرم همراهم بود که باید برش میگرداندم خانه. در ضمن حوصلهی نگرانی پیادهروی موقع شب را نداشتم.
از همه بیشتر دلم میخواست کسی بود که باهاش حرف میزدم، آنقدر میگفتم و میگفتم تا دو تایی به کلی نتیجهی خوب میرسیدیم و آرام میشدم. با کسی حرف میزدم که بیقضاوت کردن، فقط میشنید. بیآنکه مدام تز بدهد، فقط گوش میسپرد به من.
به تجربه فهمیدهام برای رهایی از گذشته باید تا خرخره مشغول شد. باید برگردم روال عادی زندگی.
کمی طول کشید تا در همین پیادهروی کوتاه به این نتیجه رسیدم که من کارم را انجام دادهام و بیشتر از آنچه که باید هم قدم برداشتهام و همین کافیست. و این کافی بودن آب سردی بود که روی آتش افکارم پاشیده شد و سبکتر شدم. اما فقط کمی سبکتر.
حال که آرام تر شدم فکر میکنم، تا همینجا هم خیلی مسائل را نادیده گرفتم و به خیلی مفاهیم و ارزشها عمق بیشتری دادم تا بتوانم تعادلی برقرار کنم. تا چهرهای قابل قبولتر در ذهنم بسازم از گذشته، تا دست از سر گذشته بردارم. و حتی تلاش کردم این گذشتهی جعلی را به خورد خودم و دیگران بدهم.
هنوز هم که هنوز است، خودم را رها کنم سر از فلان روز و بهمان ساعت در میآورم! سر از رویاها و آرزوهایی که دود شد، رفت هوا. سر از زمینی که از زیر پاهام کشیده شد.
همه آسیب دیدیم، همه، حتی درختها و کبوترها. دیدن ناراحتی عزیزان قطعا دردناک است، اما گویی هر کس سهمی باید برمیداشته و گریزی نیست.
و عجیب این که دلم نمیخواهد آزاد و رها بنویسم، آن نوشتی که داد بزنی، فریاد بزنی، فحش بدی، دل بسوزانی، غر بزنی، چرا چرا کنی، گریه کنی، از اینکه کاری از دستت برنمیآد ناراحتی کنی، سعی کنی پاک کنی چیزهایی رو، بقیه رو هایلایت کنی، چرا من؟ بگی، کاش کاری از دستم برمیاومدی بگی، اصلا به من چهای بپرونی، من بیشتر از همه آسیب دیدمی بنویسی، محاکمه کنی، از خوشحالی انتقام قهقهه بزنی، چند دقیقه نگذشته فکر کنی نباید اینطور رها کنی ماجرا رو، حق هیچکس نیست حال بدی، با خودت حرف بزنی، با بقیه حرف بزنی، دفاعیه بنویسی، متهم کنی، ناز بکشی، دعوا کنی، گیر بدی چرا هوات رو بیشتر نداشتن، بعد خودت جواب خودت رو بدی که وظیفهای نداشتن، گیر به خدا بدی چرا هوات رو نداشت و خلاصه پاک دیووونه بشوی.
دلم میخواهد آرام بروم پشت همان صورت سنگی و از پشت لایهای مه به یاد بیاورم. همینقدر دور، همینقدر دور. که برگشتن به جهنمی که از آن گریختهام به هیچ دلیلی، جایز نیست، حتی از خود گذشتگی.
فقط اینکه وقتی به بهایی که خودم و عزیزانم پرداختیم فکر میکنم، به این نتیجه میرسم لااقل قدر لحظههام را بیشتر بدانم. الان شاید تنها کاری که میتوانم انجام بدهم استفادهی درست از دیگر تواناییهام هست و ساختن رویاهای دیگر. همین کاری که مدتی است آرام آرام انجامش دادهام.
شاید روزی لبخندی بر لب عزیزانم بنشانم.




آخرین دیدگاهها