جوانتر که بودی، فکر میکردی اوج جوانی و شادابی و شور و اشتیاق تا سی سالگی است.
حالا که با چشم بهم زدنی چهل سالگی را هم گذراندهای، باورت نمیشود هنوز که چه زود گذشت.
کِی سیساله شدی؟ کِی سی و پنج سالگی را رد کردی؟ کِی شمع چهل سالگی را فوت کردی؟ و چقدر زود داری به چهل و پنج سالگی میرسی!
به خودت که نگاه میکنی هنوز همان دختر اسپرت پوشی و اصلا شباهتی به زنی چهل و چند ساله نداری، گاهی حتی پر از خواهشِ زندگی هستی.
در میانهی زندگی بیشتر از هر زمانی، خودت را پشت میز محاکمه میکشانی، همهی داشتهها و نداشتههایت را روی میز میچینی و ساعتها در حال کلنجار رفتن با خودت و دنیایی که برای خودت ساختهای هستی. جای خیلی رویاها و آرزوها خالی است در زندگیات. خیلی از دستاوردها اصلا در راستای زیستِ تو نیستند.
طول میکشد تا به صلحی درونی با خودت برسی ولی همینکه رسیدی دنیا روی خوبش را نشانت میدهد، بهتر بگویی، تو رویِ زیباترِ دنیا را میبینی.
میانسالی گاهی جزیرهایست که روزها در آن سرگردانی.
زمانیست که میایستد!
توقفگاهیست میان سفری طولانی!
که آنچه را داری در چمدانی کوچک جمع میکنی، ناچاری بیخیالِ خیلی از داشتههایت شوی، حتی اگر برای بدست آوردنشان خیلی زحمت کشیده باشی، جای خیلی چیزها را خالی میبینی که میدانی دیگر زمانی برای بدست آوردنشان نیست، از دیدن بعضی چیزها هم در چمدانت شگفتزده میشوی.
بیشتر از هر زمان دیگری به این فکر میکنی باقیماندهی پیمانهی عمر را باب میل خودت زندگی کنی. گویی ذرهبین را از هدفها و خواستههای بیرونی برمیداری و روی خواستههای درونی تمرکز میکنی. میدانی وقت تنگ است و چیزی به سوت پایان نمانده است.
اقرار میکنی زخمیتر شدهای، پختهتر شدهای، خیلی پختهتر. مهربانتر شدهای، مادرانگیات هم پررنگتر شده. گاهی حتی به بچههای نوجوان، “پسرم یا دخترم” میگویی! به ندرت که مسابقهای ورزشی میبینی، فوتبالیستی زمین میخورد و زخمی میشود، کشتیگیری روی زمین میرود و… به مادرهایشان فکر میکنی، حتی دلت میخواهد پسرت چابکی و چالاکی آنها را داشته باشد.
پختهتر شدهای چون روی خودت بیشتر سرمایهگذاری میکنی و توقعی از کسی نداری. زودتر از هر زمانی با وقایع کنار میآیی و به جای چرا گفتن، به این فکر میکنی چطور مواجه بهتری داشته باشی و میدانی که تفاوت آدمها در نحوهی مواجههی آنها با مشکلات است و الا که همه مشکل دارند، فت و فراوان هم.
مهربانتر شدهای چون میدانی همهی آدمها مشکلاتی دارند و محبت و مهربانی تو شاید نور فانوسی باشد برای کسی که در دریای تاریکی و ظلمت غوطهور است.
مادرانهتر شدهای. چرا که میدانی مادرانگی میتواند دنیا را نجات بدهد. در مادرانگی عشق هست، صبر هست، امید هست، مقاومت هست، تلاش هست و گذشت هست، لذت هست، درد هست، مسئولیت هست، …
و چه چیزی بیشتر از مادرانگی میتواند انسان و طبیعت را به ساحلِ آفیت برساند.
آرامتر شدهای چرا که زندگی را پذیرفتهای. تمام جبر و اختیار و تصادف و شانس و بدشانسی و فرصت و غم و شادیهایش را پذیرفتهای و میدانی هنر خوب زندگی کردن، عالی زندگی کردن نیست، بیعیب و نقض زندگی کردن نیست که هنر خوب زندگی کردن پذیرش دنیاست به همین شکلی که هست، با همهی شادیها و ناکامیهایش، هنر خوب زندگی کردن تلاشِ تو برای برداشتن قدمی آگاهانهتر، شهودیتر است.



آخرین دیدگاهها