خیابانی باران خورده هستم
با ماشینهای پارک شده در دو طرف و
تیربرقهایی
که هر چقدر نور میپاشند
تاریکی آن را میبلعد.
و رفتگری
که هر چقدر سیاهی روزگارش را
با رنگهای افتاده بر چالهآبها
تاخت میزند،
روشنتر نمیشود.
خیابانی باران خورده هستم
با گربههایی وحشت زده وُ
ماشینهایی که هرازگاه میآیند وُ
چنان میروند
که گویی هرگز آبی گلآلود
به صورت عابری نپاشیدهاند وُ
ته سیگاری را لب نزده
و صدای خط ترمزشان
دلی را نلرزانده است!
خیابانی باران خورده هستم
با خط سفید چرکمُردی
که نمیداند چرا تکه تکهاش کردهاند؟
مدتیست به سرش افتاده
میدان را که دور زد
تکههایش را بردارد وُ
در کیسهی کودکان زبالهگرد بیندازد!
خیابانی باران خورده هستم
که دلم میخواهد تا ابد بخوابم.
بیآنکه صدای دویدنِ جوانی به مخمصه افتاده،
گریهی مادری ترسیده،
یا شعلههای سطل زبالهای به آتش کشیده شده
کابوس شبانهروزیام باشد.
خیابانی باران خورده هستم
که باران هم دردهایم را نمیشوید وُ
سرخیِ جویهایم را نمیبَرَد.
عکاس ناشناس




آخرین دیدگاهها