گاهی حتی جنازهی رویایت را هم از تو میگیرند و آنجاست که یخ میزنی. در فضایی میان آسمان و زمین معلق میشوی. در بی حسیِ مطلق دستوپا میزنی. خالیِ خالی. تهیِ تهی…
آیا اینبار هم جان سالم به در میبری؟
آیا توانی باقی مانده برای لحظهای سر پا ماندن؟
آیا زندگی کمر به خُرد کردنت بسته؟
اینبار به کدام امید برمیخیزی؟
(باز دیر متوجه شده بودم. اما کاش هرگز نمیفهمیدم. میان همهی مسائل چند سال اخیر، دردناکترین اتفاقی بود که رخ داده بود. دو روز است شوکهام و فکر میکنم تا این حد، بیانصافیست دیگر. اما انگار نباید انتظاری جز این داشت از این زندگی.)
عکاس:ناشناس




آخرین دیدگاهها